شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٥ - فرمودن شاه اياز را كه اختيار كن از عفو و مكافات كه از عدل و لطف هر چه كنى اينجا صواب است و در هر يكى مصلحتهاست كه در عدل هزار لطف هست درج، و لكم فى القصاص حيوة آن كس كه كراهت مىدارد قصاص را در اين يك حيات قاتل نظر مىكند و در صد هزار حيات كه معصوم و
مىنگرند، و حكمت آن را در نمىيابند. از جمله اين حكمها قصاص است. آنان نمىدانند اگر قاتل قصاص نشود كسان ديگر نيز كه طينتى شرير دارند، دست به كشتن بىگناهان مىزنند و كشتار در اجتماع رواج مىيابد.
در مورد كيفر متهمان، اياز خود را به حساب نياورد، و از حكومتى كه به عهده او گذاشته شد مغرور نگشت و همچنان حقارت خود را در نظر گرفت و به مخدوم گفت:
حكم آن چه تو فرمايى. و اين درسى است كه بنده بايد در پيشگاه حضرت حق هيچ گاه خود را به چيزى نشمارد و خردى خويش را به حساب آرد.
|
بهر آن پيغمبر اين را شرح ساخت |
هر كه خود بشناخت يزدان را شناخت |
|
|
چارقت نطفه است و خونت پوستين |
باقى اى خواجه عطاى اوست اين |
|
|
بهر آن داده است تا جويى دگر |
تو مگو كه نيستش جز اين قدر |
|
|
ز آن نمايد چند سيب آن باغبان |
تا بدانى نخل و دخل بوستان |
|
|
كف گندم ز آن دهد خريار را |
تا بداند گندم انبار را |
|
|
نكتهاى ز آن شرح گويد اوستاد |
تا شناسى علم او را مستزاد |
|
|
ور بگويى خود همينش بود و بس |
دورت اندازد چنانك از ريش خس |
|
|
اى اياز اكنون بيا و داد ده |
داد نادر در جهان بنياد نه |
|
|
مجرمانت مستحق كشتناند |
وز طمع بر عفو حلمت مىتنند |
|
|
تا كه رحمت غالب آيد يا غضب |
آب كوثر غالب آيد يا لهب |
|
|
از پى مردم ربايى هر دو هست |
شاخ حلم و خشم از عهد الست |
|
|
بهر اين لفظ الست مستبين |
نفى و اثبات است در لفظى قرين |
|
|
ز آن كه استفهام اثباتى است اين |
ليك در وى لفظ ليس شد قرين |
|
|
ترك كن تا ماند اين تقرير خام |
كاسه خاصان منه بر خوان عام |
|
|
قهر و لطفى چون صبا و چون وبا |
آن يكى آهن ربا وين كهربا |
|
|
مىكشد حق راستان را تار شد |
قسم باطل باطلان را مىكشد |
|
|
معده حلوايى بود حلوا كشد |
معده صفرايى بود سركا كشد |
|
|
فرش سوزان سردى از جالس برد |
فرش افسرده حرارت را خورد |
|
|
دوست بينى از تو رحمت مىجهد |
خصم بينى از تو سطوت مىجهد |
|