شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٩ - اشارت آمدن از غيب به شيخ كه اين دو سال به فرمان ما بستدى و بدادى بعد از اين بده و مستان،
اشارت آمدن از غيب به شيخ كه اين دو سال به فرمان ما بستدى و بدادى بعد از اين بده و مستان،
دست در زير حصير مىكن كه آن را چون انبان بو هريره كرديم در حق تو هر چه خواهى بيابى تا يقين شود عالميان را كه وراى اين، عالمى است كه خاك به كفگيرى زر شود. مرده در او آيد زنده شود نحس اكبر در وى آيد سعد اكبر شود. كفر در او آيد ايمان گردد. زهر در او آيد ترياق شود، نه داخل اين عالم است و نه خارج اين عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل. بىچون و بىچگونه، هر دم از او هزاران اثر و نمونه ظاهر مىشود، چنان كه صنعت دست با صورت دست و غمزه چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان، نه داخل است و نه خارج او نه متصل و نه منفصل و العاقل تكفيه الاشارة
|
تا دو سال اين كار كرد آن مرد كار |
بعد از آن امر آمدش از كردگار |
|
|
بعد از اين مىده ولى از كس مخواه |
ما بداديمت ز غيب اين دستگاه |
|
|
هر كه خواهد از تو از يك تا هزار |
دست در زير حصيرى كن بر آر |
|
|
هين ز گنج رحمت بىمر بده |
در كف تو خاك گردد زر، بده |
|
|
هر چه خواهندت بده منديش از آن |
داد يزدان را تو بيش از پيش دان |
|
|
در عطاى ما نه تحشير و نه كم |
نه پشيمانى نه حسرت زين كرم |
|
|
دست زير بوريا كن اى سند |
از براى روىپوش چشم بد |
|
|
پس ز زير بوريا پر كن تو مشت |
ده به دست سائل بشكسته پشت |
|
|
بعد از اين از اجر ناممنون بده |
هر كه خواهد گوهر مكنون بده |
|
|
رو يد الله فوق ايديهم تو باش |
همچو دست حق گزافى رزق پاش |
|
|
وامداران را ز عهده وا رهان |
همچو باران سبز كن فرش جهان |
|
|
بود يك سال دگر كارش همين |
كه بدادى زر ز كيسه رب دين |
|