شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٦ - ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را به خليفه تا خونريز مسلمانان بيشتر نشود
|
بر جهيد و كون برهنه سوى صف |
ذو الفقارى همچو آتش او به كف |
|
|
ديد شير نر سيه از نيستان |
بر زده بر قلب لشكر ناگهان |
|
|
تازيان چون ديو در جوش آمده |
هر طويله و خيمه اندر هم زده |
|
|
شير نر گنبذ همىكرد از لغز |
در هوا چون موج دريا بيست گز |
|
|
پهلوان مردانه بود و بىحذر |
پيش شير آمد چو شير مست نر |
|
|
زد به شمشير و سرش را بر شكافت |
زود سوى خيمه مه رو شتافت |
|
|
چون كه خود را او بد آن حورى نمود |
مردى او همچنان بر پاى بود |
|
|
با چنان شيرى به چالش گشت جفت |
مردى او مانده بر پاى و نخفت |
|
|
آن بت شيرين لقاى ماه رو |
در عجب درماند از مردى او |
|
|
جفت شد با او به شهوت آن زمان |
متحد گشتند حالى آن دو جان |
|
|
ز اتصال اين دو جان با همدگر |
مىرسد از غيبشان جانى دگر |
|
|
رو نمايد از طريق زادنى |
گر نباشد از علوقش ره زنى |
|
|
هر كجا دو كس به مهرى يا به كين |
جمع آيد ثالثى زايد يقين |
|
|
ليك اندر غيب زايد آن صور |
چون روى آن سو ببينى در نظر |
|
|
آن نتايج از قرانات تو زاد |
هين مگرد از هر قرينى زود شاد |
|
|
منتظر مىباش آن ميقات را |
صدق دان الحاق ذريات را |
|
|
كز عمل زاييدهاند و از علل |
هر يكى را صورت و نطق و طلل |
|
|
بانگشان در مىرسد ز آن خوش حجال |
كاى ز ما غافل هلا زوتر تعال |
|
|
منتظر در غيب جان مرد و زن |
مول مولت چيست زوتر گام زن |
|
|
راه گم كرد او از آن صبح دروغ |
چون مگس افتاد اندر ديگ دوغ |
|
ب ٣٩٠١- ٣٨٧٥ موصل: اكنون شهرى است در شمال عراق. در كنار غربى دجله مركز ايالت موصل ميان آن و بغداد سيصد كيلو متر مسافت است.
فجل بن الفجل: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٤٠٢/ ٥.
تازيان: اسبان نژاده. اسبان عربى.
|
ناگهان آوازه پيكار شد |
تازيان را وقت زين و كار شد |
|
٢٣٧٥/ ٥