شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٧ - صاحب دلى ديد سگ حامله، در شكم آن سگ بچگان بانگ مىكردند
صاحب دلى ديد سگ حامله، در شكم آن سگ بچگان بانگ مىكردند.
در تعجب ماند كه حكمت بانگ سگ پاسبانى است، بانگ در اندرون شكم مادر پاسبانى نيست، و نيز بانگ جهت يارى خواستن و شير خواستن باشد و غيره و آن جا هيچ اين فايدهها نيست، چون به خويش آمد با حضرت مناجات كرد و ما يعلم تأويله الا الله جواب آمد كه آن صورت حال قومى است از حجاب بيرون نيامده، و چشم دل باز ناشده دعوى بصيرت كنند، و مقالات گويند، از آن نه ايشان را قوتى و ياريى رسد و نه مستمعان را هدايتى و رشدى
|
آن يكى مىديد خواب اندر چله |
در رهى ماده سگى بد حامله |
|
|
ناگهان آواز سگ بچگان شنيد |
سگ بچه اندر شكم بد ناپديد |
|
|
بس عجب آمد و را آن بانگها |
سگ بچه اندر شكم چون زد ندا؟ |
|
|
سگ بچه اندر شكم ناله كنان |
هيچ كس ديده است اين اندر جهان؟ |
|
|
چون بجست از واقعه آمد به خويش |
حيرت او دم به دم مىگشت بيش |
|
|
در چله كس نى كه گردد عقده حل |
جز كه درگاه خدا عز و جل |
|
|
گفت يا رب زين شكال و گفت و گو |
در چله واماندهام از ذكر تو |
|
|
پر من بگشاى تا پران شوم |
در حديقه ذكر و سيبستان شوم |
|
|
آمدش آواز هاتف در زمان |
كآن مثالى دان ز لاف جاهلان |
|
|
كز حجاب و پرده بيرون نامده |
چشم بسته بىهده گويان شده |
|
|
بانگ سگ اندر شكم باشد زيان |
نه شكار انگيز و نه شب پاسبان |
|
|
گرگ ناديده كه منع او بود |
دزد ناديده كه دفع او شود |
|
|
از حريصى وز هواى سرورى |
در نظر كند و به لافيدن جرى |
|
|
از هواى مشترى و گرمدار |
بىبصيرت پا نهاده در فشار |
|