شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٥ - دوم بار آمدن روبه بر اين خر گريخته تا باز بفريبدش
دوم بار آمدن روبه بر اين خر گريخته تا باز بفريبدش
|
پس بيامد زود روبه سوى خر |
گفت خر از چون تو يارى الحذر |
|
|
ناجوانمردا چه كردم من تو را |
كه به پيش اژدها بردى مرا |
|
|
موجب كين تو با جانم چه بود |
غير خبث جوهر تو اى عنود |
|
|
همچو كز دم كو گزد پاى فتى |
نارسيده از وى او را زحمتى |
|
|
يا چو ديوى كو عدوى جان ماست |
نارسيده زحمتش از ما و كاست |
|
|
بلكه طبعا خصم جان آدمى است |
از هلاك آدمى در خرمى است |
|
|
از پى هر آدمى او نسكلد |
خو و طبع زشت خود او كى هلد |
|
|
ز آن كه خبث ذات او بىموجبى |
هست سوى ظلم و عدوان جاذبى |
|
|
هر زمان خواند تو را تا خرگهى |
كه در اندازد تو را اندر چهى |
|
|
كه فلان جا حوض آب است و عيون |
تا در اندازد به حوضت سر نگون |
|
|
آدمى را با همه وحى و نظر |
اندر افكند آن لعين در شور و شر |
|
|
بىگناهى بىگزند سابقى |
كه رسد او را ز آدم ناحقى |
|
ب ٢٦١١- ٢٦٠٠ فتى: فتى: جوان.
خرگاه: كنايت از ناز و نعمت. جاى خرم. و در آن اشارتى است به قرآن كريم: رب بما أغويتني لأزينن لهم في الأرض. (حجر، ٣٩) به مناسبت اعتراض خر بر روباه كه بىهيچ دشمنى پيشين او را نزد شير برد تا هلاكش كند، بار ديگر از مكر ابليس و نيرنگهاى او بر حذرمان مىدارد كه او دشمن فطرى انسان است. آدم را كه خليفه خدا بود فريفت. هشيار باشيد! تا با شما چه خواهد كرد.
|
گفت روبه آن طلسم سحر بود |
كه تو را در چشم، آن شيرى نمود |
|