شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٥ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد
حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت: آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد
|
شد محمد الپ الغ خوارزمشاه |
در قتال سبزوار پر پناه |
|
|
تنگشان آورد لشكرهاى او |
اسپهش افتاد در قتل عدو |
|
|
سجده آوردند پيشش كالامان |
حلقهمان در گوش كن وابخش جان |
|
|
هر خراج و صلتى كه بايدت |
آن ز ما هر موسمى افزايدت |
|
|
جان ما آن تو است اى شير خو |
پيش ما چندى امانت باش گو |
|
|
گفت نرهانيد از من جان خويش |
تا نياريدم ابو بكرى به پيش |
|
|
تا مرا بو بكر نام از شهرتان |
هديه ناريد اى رميده امتان |
|
|
بدرومتان همچو كشت اى قوم دون |
نه خراج استانم و نه هم فسون |
|
|
بس جوال زر كشيدندش به راه |
كز چنين شهرى ابو بكرى مخواه |
|
|
كى بود بو بكر اندر سبزوار |
يا كلوخ خشك اندر جويبار |
|
|
رو بتابيد از زر و گفت اى مغان |
تا نياريدم ابو بكر ارمغان |
|
|
هيچ سودى نيست كودك نيستم |
تا به زر و سيم حيران بيستم |
|
|
تا نيارى سجده نرهى اى زبون |
گر بپيمايى تو مسجد را به كون |
|
ب ٨٥٧- ٨٤٥ رافضى: در تداول سنيان، شيعى. گويا اين لقب را نخست به كسانى دادند كه از گرد زيد بن على بن الحسين (ع) پراكنده شدند. چون از وى از ابو بكر و عمر پرسيدند و او آنان را ستود، او را رها كردند و «رفض» در لغت، ترك كردن است.
الپ: آلپ (تركى): دلير، پهلوان.