شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٧ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد
|
خيز كه سلطان تو را طالب شده است |
كز تو خواهد شهر ما از قتل رست |
|
|
گفت اگر پايم بدى يا مقدمى |
خود به راه خود به مقصد رفتمى |
|
|
اندر اين دشمنكده كى ماندمى |
سوى شهر دوستان مىراندمى |
|
|
تخته مرده كشان بفراشتند |
و آن ابو بكر مرا برداشتند |
|
|
سوى خوارمشاه حمالان كشان |
مىكشيدندش كه تا بيند نشان |
|
ب ٨٦٦- ٨٥٨ منهى: خبر دهنده، آگاه كننده.
حرض: گداخته شدن از بيمارى.
|
گفت صبرى كن بر اين رنج و حرض |
صابران را فضل حق بخشد عوض |
|
٤٨٢/ ٥ مقدم: در لغت باز آمدن از سفر است، و در اين بيت به معنى قدم برداشتن.
دشمنكده: از آن رو كه سبزواريان همگان شيعه بودند.
مرا: چنين است در نسخه اساس. اما تخصيص به چه كسى است. مولانا؟ (ابو بكرى كه من شيفته اويم) يا مرا ميرا، مردنى ناتوان. يا تنها براى رعايت وزن است؟
|
سبزوار است اين جهان و مرد حق |
اندر اينجا ضايع است و ممتحق |
|
|
هست خوارمشاه يزدان جليل |
دل همىخواهد از اين قوم رذيل |
|
|
گفت لا ينظر إلى تصويركم |
فابتغوا ذا القلب في تدبيركم |
|
|
من ز صاحب دل كنم در تو نظر |
نه به نقش سجده و ايثار زر |
|
|
تو دل خود را چو دل پنداشتى |
جست و جوى اهل دل بگذاشتى |
|
|
دل كه گر هفصد چو اين هفت آسمان |
اندر او آيد شود ياوه و نهان |
|
|
اين چنين دل ريزهها را دل مگو |
سبزوار اندر ابو بكرى بجو |
|
|
صاحب دل آينه شش رو شود |
حق از او در شش جهت ناظر بود |
|
|
هر كه اندر شش جهت دارد مقر |
نكندش بىواسطه او حق نظر |
|
ب ٨٧٥- ٨٦٧ ممتحق: در لغت به معنى «گداخته» است ولى در لغت نامه «نابود» معنى شده.
دل خواستن: توجه كامل داشتن. به دل رو آوردن. در قرآن كريم است: من خشي