شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٣ - حكايت آن مؤذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ نماز داد و مرد كافرى او را هديه داد
حكايت آن مؤذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ نماز داد و مرد كافرى او را هديه داد
|
يك مؤذن داشت بس آواز بد |
در ميان كافرستان بانگ زد |
|
|
چند گفتندش مگو بانگ نماز |
كه شود جنگ و عداوتها دراز |
|
|
او ستيزه كرد و پس بىاحتراز |
گفت در كافرستان بانگ نماز |
|
|
خلق خائف شد ز فتنه عامهاى |
خود بيامد كافرى با جامهاى |
|
|
شمع و حلوا با چنان جامه لطيف |
هديه آورد و بيامد چون اليف |
|
|
پرس پرسان كين مؤذن كو كجاست |
كه صلا و بانگ او راحت فزاست |
|
|
هين چه راحت بود ز آن آواز زشت |
گفت كآوازش فتاد اندر كنشت |
|
|
دخترى دارم لطيف و بس سنى |
آرزو مىبود او را مؤمنى |
|
|
هيچ اين سودا نمىرفت از سرش |
پندها مىداد چندين كافرش |
|
|
در دل او مهر ايمان رسته بود |
همچو مجمر بود اين غم من چو عود |
|
|
در عذاب و درد و اشكنجه بدم |
كه بجنبد سلسله او دم به دم |
|
|
هيچ چاره مىندانستم در آن |
تا فرو خواند اين مؤذن آن اذان |
|
|
گفت دختر چيست اين مكروه بانگ |
كه به گوشم آمد اين دو چار دانگ |
|
|
من همه عمر اين چنين آواز زشت |
هيچ نشنيدم در اين دير و كنشت |
|
|
خواهرش گفتا كه اين بانگ اذان |
هست اعلام و شعار مؤمنان |
|
|
باورش نامد بپرسيد از دگر |
آن دگر هم گفت آرى اى پدر |
|
|
چون يقين گشتش رخ او زرد شد |
از مسلمانى دل او سرد شد |
|
|
باز رستم من ز تشويش و عذاب |
دوش خوش خفتم در آن بىخوف خواب |
|
|
راحتم اين بود از آواز او |
هديه آوردم به شكر آن مرد كو |
|