شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٥ - حكايت آن مؤذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ نماز داد و مرد كافرى او را هديه داد
|
گر جماع اين است بردند اين خران |
بر كس ما مىريند اين شوهران |
|
|
داد جمله داد ايمان، بايزيد |
آفرينها بر چنين شير فريد |
|
|
قطرهاى ز ايمانش در بحر ار رود |
بحر اندر قطرهاش غرقه شود |
|
|
همچو ز آتش ذرهاى در بيشهها |
اندر آن ذره شود بيشه فنا |
|
|
چون خيالى در دل شه يا سپاه |
كرد اندر جنگ خصمان را تباه |
|
|
يك ستاره در محمد رخ نمود |
تا فنا شد گوهر گبر و جهود |
|
|
آن كه ايمان يافت رفت اندر امان |
كفرهاى باقيان شد دو گمان |
|
|
كفر صرف اولين، بارى نماند |
يا مسلمانى و يا بيمى نشاند |
|
|
اين به حيله آب و روغن كردنى است |
اين مثلها كفو ذره نور نيست |
|
|
ذره نبود جز حقيرى منجسم |
ذره نبود شارق لا ينقسم |
|
|
گفتن ذره مرادى دان خفى |
محرم دريا نهاى اين دم كفى |
|
|
آفتاب نير ايمان شيخ |
گر نمايد رخ ز شرق جان شيخ |
|
|
جمله پستى گنج گيرد تا ثرى |
جمله بالا خلد گيرد اخضرى |
|
|
او يكى جان دارد از نور منير |
او يكى تن دارد از خاك حقير |
|
|
اى عجب اين است او يا آن بگو |
كه بماندم اندر اين مشكل عمو |
|
|
گر وى اين است اى برادر چيست آن |
پر شده از نور او هفت آسمان |
|
|
ور وى آن است اين بدن اى دوست چيست |
اى عجب زين دو كدامين است و كيست |
|
ب ٣٤٠٨- ٣٣٨٩ بردن: پيروز شدن. پيش افتادن. (ظاهرا بر گرفته از قطعه انورى است؟)
|
روزى از بهر تماشا سوى دشت |
چند زن بيرون شدند از مهتران |
|
|
چون به صحرا ساعتى ماندند دير |
چند خر ديدند در صحرا چران |
|
(ديوان انورى، تصحيح نفيسى، ص ٤٤١) داد دادن: حق را ادا كردن.
خيال در دل شه: (به دشمنان حمله بردن و آنان را تباه ساختن، نتيجه انديشهاى است كه براى جنگ در دل شاه يا سپاه پديد مىآيد.) مؤثر اندك و اثر گسترده چون جرقه آتش و سوختن پنبه.