شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٢ - داستان آن عاشق كه با معشوق خود بر مىشمرد خدمتها و وفاهاى خود را و شبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع
كريم اشارت شده است. اما جرجيس، چنان كه در قصص الانبياء جويرى (ص ١٨٩) است، چندين سال پيش از عيسى (ع) بود.
سور آبادى نويسد: «جرجيس نبى بود ميان عيسى و محمد (ع) در روزگار داذيانه ملك موصل. چون پادشاه عصر او خواست بت وى را سجده كند، نپذيرفت و با او سخن درشت گفت و او را به خدا خواند. ملك در خشم شد و دستور داد او را عذاب كنند. چند بارش به صورتهاى دل خراش كشتند و خدايش زنده كرد.» (قصص قرآن سور آبادى، ص ٥٤) اما شعيب و نابينا شدن او از گريه، در بحار الانوار (ج ١٢، ص ٣٨٥) از قصص الانبياء (ظاهرا ثعلبى) آمده است: «شعيب بسيار گريه بود.» و نويسد: كور بود و معنى إنا لنراك فينا ضعيفا: ما تو را ميان خود ناتوان مىبينيم» (هود، ٩١) اشارت به كورى اوست. (تفسير ابو الفتوح رازى، ج ٨، ص ٢٩٣) حوت و زلال: چنان كه ماهى به ديدن آب بس نمىكند، بلكه خود را در آب مىافكند.
آن كه دعوى عشق دارد: از اظهار عشق باز نمىايستد اگر راستگوست بايد خود را فداى معشوق كند و جز او نبيند.
ضمن سرودن داستان عاشق و بر شمردن وى خدمتهاى خود را، اشارت به برخى رنجها و مصيبتهاست كه پيمبران تحمل كردند و براى آن است كه نشان دهد پيمبران بحقيقت عاشق حق بودند، و جز خدا و رساندن پيام او به مردم به چيزى نمىانديشيدند.
و در اين راه هر سختى را بر خود هموار مىكردند كه دوست آن گاه در دوستى راستگوست كه جز محبوب نبيند و خود را در راه او فدا كند.
|
من يطلب فى الحب من الحب وصال |
من غير فناء نفسه فهو محال |
|
(آن كه خواهان وصل محبوب است تا خود را فنا نكند محال است به وصال برسد.)
|
گفت معشوق اين همه كردى و ليك |
گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك |
|
|
كانچه اصل اصل عشق است و ولاست |
آن نكردى اين چه كردى فرعهاست |
|
|
گفتش آن عاشق بگو كآن اصل چيست |
گفت اصلش مردن است و نيستى است |
|
|
تو همه كردى نمردى زندهاى |
هين بمير ار يار جان با زندهاى |
|
|
هم در آن دم شد دراز و جان بداد |
همچو گل در باخت سر، خندان و شاد |
|