شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٣ - داستان آن عاشق كه با معشوق خود بر مىشمرد خدمتها و وفاهاى خود را و شبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع
|
ماند آن خنده بر او وقف ابد |
همچو جان و عقل عارف بىكبد |
|
|
نور مه آلوده كى گردد ابد |
گر زند آن نور بر هر نيك و بد |
|
|
او ز جمله پاك واگردد به ماه |
همچو نور عقل و جان سوى اله |
|
|
وصف پاكى وقف بر نور مه است |
تابشش گر بر نجاسات ره است |
|
|
ز آن نجاسات ره و آلودگى |
نور را حاصل نگردد بد رگى |
|
|
ارجعى بشنود نور آفتاب |
سوى اصل خويش باز آمد شتاب |
|
|
نه ز گلخنها بر او ننگى بماند |
نه ز گلشنها بر او رنگى بماند |
|
|
نور ديده و نور ديده باز گشت |
ماند در سوداى او صحرا و دشت |
|
ب ١٢٦٤- ١٢٥٢ هين بمير: ابن فارض راست در اين معنى:
|
و جانب جناب الوصل هيهات لم يكن |
و ها انت حى ان تكن صادقا مت |
|
(ديوان ابن فارض، ص ٥٦) (از درگاه وصل دور شو، مادام كه زندهاى وصل ميسر نيست و اگر راستگويى بمير!) (و نگاه كنيد: به داستان «آن كه در يارى بكوفت» ٣٠٥٦/ ١) ماند آن خنده بر او ...: چنان كه گل را به خندان وصف كنند.
كبد: رنج، ملال.
ارجعى: إلى ربك راضية. (فجر، ٢٨) روح عارف از عالم بالاست، و با بدن خاكى تعلق تدبيرى يافته است اگر چند روزى در دنيا به سر برد رنگ تعلقات را نخواهد پذيرفت همچون نور ماه كه بر زمينهاى پليد و گلزار مىتابد و به ماه باز مىگردد حالى كه آلودگى بدان راه نيافته و رنگى نپذيرفته.