شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥١ - بيان آن كه مخلوقى كه تو را از او ظلمى رسد بحقيقت او همچون آلتى است،
|
ساحرانه در ربود از خاكدان |
خاك مشغول سخن چون بىخودان |
|
|
برد تا حق تربت بىراى را |
تا به مكتب آن گريزان پاى را |
|
|
گفت يزدان كه به علم روشنم |
كه تو را جلاد اين خلقان كنم |
|
|
گفت يا رب دشمنم گيرند خلق |
چون فشارم خلق را در مرگ حلق |
|
|
تو روا دارى خداوند سنى |
كه مرا مبغوض و دشمن رو كنى |
|
|
گفت اسبابى پديد آرم عيان |
از تب و قولنج و سرسام و سنان |
|
|
كه بگردانم نظرشان را ز تو |
در مرضها و سببهاى سه تو |
|
|
گفت يا رب بندگان هستند نيز |
كه سببها را بدرند اى عزيز |
|
|
چشمشان باشد گذاره از سبب |
در گذشته از حجب از فضل رب |
|
|
سرمه توحيد از كحال حال |
يافته رسته ز علت و اعتلال |
|
|
ننگرند اندر تب و قولنج و سل |
راه ندهند اين سببها را به دل |
|
|
ز آن كه هر يك زين مرضها را دواست |
چون دوا نپذيرد آن فعل قضاست |
|
|
هر مرض دارد دوا مىدان يقين |
چون دواى رنج سرما پوستين |
|
|
چون خدا خواهد كه مردى بفسرد |
سردى از صد پوستين هم بگذرد |
|
|
در وجودش لرزهاى بنهد كه آن |
نه به جامه به شود نه از آشيان |
|
|
چون قضا آيد طبيب ابله شود |
و آن دوا در نفع هم گمره شود |
|
|
كى شود محجوب، ادارك بصير |
زين سببهاى حجاب گول گير |
|
|
اصل بيند ديده چون اكمل بود |
فرع بيند چون كه مرد احول بود |
|
ب ١٧٠٩- ١٦٩١ ساحرانه: زيركانه، چنان كه خاك آگاه نشد.
مكتب: جايى است كه كودك را به كمال مىرساند. چنان كه كودك از مكتب گريزان است و نمىداند مكتب او را دانش مىآموزد و به رتبت مىرساند، خاك نيز نمىدانست كمال آن در پديد آوردن آدم است از او.
جلاد خلقان: «اريد أن اخلق منها (الارض) خلقا أنبياء و صالحين و غير ذلك و اجعلك القابض لأرواحهم: مىخواهم از خاك پيمبران و صالحان و جز آنان بيافرينم و تو را گيرنده جانهاى آنان كنم.» (بحار الانوار، ج ١٥، ص ٣٢)