شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٦ - دادن شاه گوهر را ميان ديوان و مجمع به دست وزير كه اين چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت او و فرمودن شاه او را كه اكنون اين را بشكن و گفتن وزير كه اين را چون بشكنم الى آخر القصه
دادن شاه گوهر را ميان ديوان و مجمع به دست وزير كه اين چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت او و فرمودن شاه او را كه اكنون اين را بشكن و گفتن وزير كه اين را چون بشكنم الى آخر القصه
|
شاه روزى جانب ديوان شتافت |
جمله اركان را در آن ديوان بيافت |
|
|
گوهرى بيرون كشيد او مستنير |
پس نهادش زود در كف وزير |
|
|
گفت چون است و چه ارزد اين گهر |
گفت به ارزد ز صد خروار زر |
|
|
گفت بشكن گفت چونش بشكنم؟ |
نيك خواه مخزن و مالت منم |
|
|
چون روا دارم كه مثل اين گهر |
كه نيايد در بها گردد هدر |
|
|
گفت شاباش و بدادش خلعتى |
گوهر از وى بستد آن شاه و فتى |
|
|
كرد ايثار وزير آن شاه جود |
هر لباس و حله كو پوشيده بود |
|
|
ساعتيشان كرد مشغول سخن |
از قضيه تازه و راز كهن |
|
|
بعد از آن دادش به دست حاجبى |
كه چه ارزد اين به پيش طالبى |
|
|
گفت ارزد اين به نيمه مملكت |
كش نگه دارد خدا از مهلكت |
|
|
گفت بشكن گفت اى خورشيد تيغ |
بس دريغ است اين شكستن را دريغ |
|
|
قيمتش بگذار بين تاب و لمع |
كه شده است اين نور روز او را تبع |
|
|
دست كى جنبد مرا در كسر او |
كه[١] خزينه شاه را باشم عدو |
|
|
شاه خلعت داد ادرارش فزود |
پس دهان در مدح عقل او گشود |
|
|
بعد يك ساعت به دست مير داد |
در را آن امتحان كن باز داد |
|
|
او همين گفت و همه ميران همين |
هر يكى را خلعتى داد او ثمين |
|
|
جامگىهاشان همىافزود شاه |
آن خسيسان را ببرد از ره به چاه |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: كى.