شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٩ - رسيدن گوهر از دست به دست، آخر دور به اياز و كياست اياز،
رسيدن گوهر از دست به دست، آخر دور به اياز و كياست اياز،
و مقلد ناشدن او ايشان را، و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگىها افزون كردن. و مدح عقل مخطئان كردن به مكر و امتحان كه كى روا باشد مقلد را مسلمان داشتن، مسلمان باشد، اما نادر باشد كه مقلد از اين امتحانها به سلامت بيرون آيد، كه ثبات بينايان ندارد الا من عصم الله زيرا حق يكى است و آن را ضد بسيار غلط افكن و مشابه حق، مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد. اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنايت نگاه دارد آن ناشناخت او را زيان ندارد
|
اى اياز اكنون نگويى كين گهر |
چند مىارزد بدين تاب و هنر؟ |
|
|
گفت افزون ز آن چه تانم گفت من |
گفت اكنون زود خردش در شكن |
|
|
سنگها در آستين بودش شتاب |
خرد كردش پيش او بود آن صواب |
|
|
يا به خواب اين ديده بود آن پر صفا |
كرده بود اندر بغل دو سنگ را |
|
|
همچو يوسف كه درون قعر چاه |
كشف شد پايان كارش از اله |
|
ب ٤٠٥٨- ٤٠٥٤ كياست: زيركى.
گال: در بيشتر نسخههاى چاپى «كال» است و در نسخه اساس «گال». هيچ يك از معنىها كه لغت نويسان براى «گال» نوشتهاند با استعمال آن در بيت مورد بحث مناسب نيست.
بعضى آن را صدا و آواز (از گاليدن) معنى كردهاند كه پيداست تناسبى ندارد. گال بايستى چيزى برابر مال باشد (جنسى برابر نقدى) دانه، گندم، و مانند آن. و در اين بيتها به همين معنى است: