شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٦ - آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين و زنبيل گردانيدن به اشارت غيبى و تفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا هر كه را جان عز لبيك است # نامه بر نامه پيك بر پيك است چنان كه روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غيره منقطع نباشد
آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين و زنبيل گردانيدن به اشارت غيبى و تفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا
|
هر كه را جان عز لبيك است |
نامه بر نامه پيك بر پيك است |
|
چنان كه روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غيره منقطع نباشد
|
رو به شهر آورد آن فرمانپذير |
شهر غزنين گشت از رويش منير |
|
|
از فرح خلقى به استقبال رفت |
او در آمد از ره دزديده تفت |
|
|
جمله اعيان و مهان برخاستند |
قصرها از بهر او آراستند |
|
|
گفت من از خود نمايى نامدم |
جز به خوارى و گدايى نامدم |
|
|
نيستم در عزم قال و قيل من |
در به در گردم به كف زنبيل من |
|
|
بنده فرمانم كه امر است از خدا |
كه گدا باشم گدا باشم گدا |
|
|
در گدايى لفظ نادر ناورم |
جز طريق خس گدايان نسپرم |
|
|
تا شوم غرقه مذلت من تمام |
تا سقطها بشنوم از خاص و عام |
|
|
امر حق جان است و من آن را تبع |
او طمع فرمود ذل من طمع |
|
|
چون طمع خواهد ز من سلطان دين |
خاك بر فرق قناعت بعد از اين |
|
|
او مذلت خواست كى عزت تنم |
او گدايى خواست كى ميرى كنم |
|
|
بعد از اين كد و مذلت جان من |
بيست عباساند در انبان من |
|
ب ٢٦٩٧- ٢٦٨٦ هر كه را جان عز لبيك است: در اين باره روايتى است: ان الله تبارك و تعالى اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا و ثجه بالبلاء ثجا فاذا دعاه قال لبيك عبدى: هر گاه خداى تبارك و تعالى بنده را دوست دارد او را به بلا در پوشاند در پوشيدنى، و بيازارد او را آزردنى تا چون او را بخواند گويد لبيك بنده من. (اصول كافى، ج ٢، ص ٢٥٣)