شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٦ - حكايت آن مهمان كه زن خداوند خانه گفت كه باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند
حكايت آن مهمان كه زن خداوند خانه گفت كه باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند
|
آن يكى را بىگهان آمد قنق |
ساخت او را همچو طوق اندر عنق |
|
|
خوان كشيد او را كرامتها نمود |
آن شب اندر كوى ايشان سور بود |
|
|
مرد زن را گفت پنهانى سخن |
كامشب اى خاتون دو جامه خواب كن |
|
|
بستر ما را بگستر سوى در |
بهر مهمان گستر آن سوى دگر |
|
|
گفت زن خدمت كنم شادى كنم |
سمع و طاعه اى دو چشم روشنم |
|
|
هر دو بستر گستريد و رفت زن |
سوى ختنه سور كرد آن جا وطن |
|
|
ماند مهمان عزيز و شوهرش |
نقل بنهادند از خشك و ترش |
|
|
در سمر گفتند هر دو منتجب |
سر گذشت نيك و بد تا نيم شب |
|
|
بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر |
شد در آن بستر كه بد آن سوى در |
|
|
شوهر از خجلت بدو چيزى نگفت |
كه تو را اين سوست اى جان جاى خفت |
|
|
كه براى خواب تو اى بو الكرم |
بستر آن سوى دگر افكندهام |
|
|
آن قرارى كه به زن او داده بود |
گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود |
|
|
آن شب آن جا سخت باران در گرفت |
كز غليظى ابرشان آمد شگفت |
|
|
زن بيامد بر گمان آن كه شو |
سوى در خفته است و آن سو آن عمو |
|
|
رفت عريان در لحاف آن دم عروس |
داد مهمان را به رغبت چند بوس |
|
|
گفت مىترسيدم اى مرد كلان |
خود همان آمد همان آمد همان |
|
|
مرد مهمان را گل و باران نشاند |
بر تو چون صابون سلطانى بماند |
|
|
اندر اين باران و گل او كى رود |
بر سر و جان تو او تاوان شود |
|
|
زود مهمان جست و گفت اى زن بهل |
موزه دارم غم ندارم من ز گل |
|