شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٥ - داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميان
داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميان
و كدويى در قضيب خر مىكرد تا از اندازه نگذرد، خاتون بر آن وقوف يافت، لكن دقيقه كدو را نديد. كنيزك را به بهانه به راه كرد جاى دور و با خر جمع شد بىكدو، و هلاك شد به فضيحت. كنيزك بىگاه باز آمد و نوحه كرد كه اى جانم و اى چشم روشنم كير ديدى كدو نديدى ذكر ديدى آن دگر نديدى، كل ناقص ملعون يعنى كل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه، ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند، بر خوان ليس على الأعمى حرج نفى حرج كرد و نفى لعنت و نفى عتاب و غضب
|
يك كنيزك يك خرى بر خود فكند |
از وفور شهوت و فرط گزند |
|
|
آن خر نر را به گان خو كرده بود |
خر جماع آدمى پى برده بود |
|
|
يك كدويى بود حيلت سازه را |
در نرش كردى پى اندازه را |
|
|
در ذكر كردى كدو را آن عجوز |
تا رود نيم ذكر وقت سپوز |
|
|
گر همه كير خر اندر وى رود |
آن رحم و آن رودهها ويران شود |
|
|
خر همىشد لاغر و خاتون او |
مانده عاجز كز چه شد اين خر چو مو |
|
|
نعل بندان را نمود آن خر، كه چيست |
علت او كه نتيجهاش لاغرى است |
|
|
هيچ علت اندر او ظاهر نشد |
هيچ كس از سر او مخبر نشد |
|
|
در تفحص اندر افتاد او به جد |
شد تفحص را دما دم مستعد |
|
|
جد را بايد كه جان بنده بود |
ز آن كه جد جوينده يابنده بود |
|
|
چون تفحص كرد از حال اشك |
ديد خفته زير خر آن نر گسك |
|
|
از شكاف در بديد آن حال را |
بس عجب آمد از آن آن زال را |
|
|
خر همىگايد كنيزك را چنان |
كه به عقل و رسم مردان با زنان |
|