شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣١ - دعوت كردن مسلمان مغ را
|
دفع او مىخواهد و مىبايدش |
ديو هر دم غصه مىافزايدش |
|
|
بنده اين ديو مىبايد شدن |
چون كه غالب اوست در هر انجمن |
|
|
تا مبادا كين كشد شيطان ز من |
پس چه دستم گيرد آن جا ذو المنن |
|
|
آن كه او خواهد مراد او شود |
از كه كار من دگر نيكو شود |
|
ب ٢٩٣٦- ٢٩٢٧ خلاقت: زشتى، در لغتنامه اين بيت:
|
بر شاه اگر صورتم بد كند |
خلاقت نه بر من كه بر خود كند |
|
(اقبال نامه نظامى، ص ١٠٢) به نقل از حاشيه مرحوم وحيد دروغ، تهمت زدن معنى شده ولى «خلاقت» در اين بيت نيز به همان معنى است كه در مثنوى است.
خلق: كهنه. (اگر چنين عقيدتى را بپذيرم انديشهاى نادرست را پذيرفتهام.) خواه: خواست.
|
ز آن كه بىخواه تو خود كفر تو نيست |
كفر بىخواهش تناقض گفتنى است |
|
٣١٠٠/ ٥ مستعان: كه از او يارى خواهند. (چون آن چه نفس مىخواهد، خواهد شد.) ايش شاء الله ...: هر چه خدا خواست شد. (اگر آن چه نفسش خواست همان شود ان شاء الله گفتن معنى ندارد.) حكم جو: حاكم، فرمانروا.
دم آفرين: خداى تعالى.
خداى عز و جل كه آفريننده همه و از جمله شيطان است چگونه راضى است كه شيطان هر چه خواهد كند و او نتواند او را دفع نمايد اگر چنين است بايد خدا را واگذاشت و بندگى شيطان كرد و در بيتهاى آينده خواهد فرمود كه شيطان را بر چه كسانى دست است.