شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٣ - جواب گفتن طاوس آن سائل را
جواب گفتن طاوس آن سائل را
|
چون ز گريه فارغ آمد گفت رو |
كه تو رنگ و بوى را هستى گرو |
|
|
آن نمىبينى كه هر سو صد بلا |
سوى من آيد پى اين بالها |
|
|
اى بسا صياد بىرحمت مدام |
بهر اين پرها نهد هر سوم دام |
|
|
چند تير انداز بهر بالها |
تير سوى من كشد اندر هوا |
|
|
چون ندارم زور و ضبط خويشتن |
زين قضا و زين بلا و زين فتن |
|
|
آن به كه آيد كه شوم زشت و كريه |
تا بوم آمن در اين كهسار و تيه |
|
|
اين سلاح عجب من شد اى فتى |
عجب آرد معجبان را صد بلا |
|
ب ٦٤٧- ٦٤١ چون ز گريه فارغ آمد: طاوس كه در بيت ٦١٣/ ٥ از گريه او سخن به ميان آمد.
در گرو رنگ و بو بودن: از زيور ظاهرى دل نكندن.
پاسخ طاوس اشارت است به سيرت بعض پارسايان كه چون بيم افتادن در غرور و عجب داشتند، خود را در ديده مردم به ناپارسايى مشهور مىساختند. (براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: داستان ذو النون، ذيل بيت ١٣٧٨/ ٢ به بعد)
|
ظل ذلت نفسه خوش مضجعى است |
مستعد آن صفا را مهجعى است |
|
|
گر از اين سايه روى سوى منى |
زود طاغى گردى و ره گم كنى |
|
٣٣٤٦- ٣٣٤٥/ ٤ عجب: يا خود بينى. در لسان اخبار از مهلكات به حساب آمده است كه «سه چيز تباه كننده است: بخل، هوى، و خود بينى. و سه چيز نجات بخشنده: بيم از خدا در نهان و آشكار، ميانه روى در نياز و بىنيازى و عدالت كردن در غضب و رضا.» (خصال صدوق، ص ٩٤)