شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٤ - قصه آن شخص كه دعوى پيغامبرى مىكرد گفتندش چه خوردهاى كه گيج شدهاى و ياوه مىگويى؟ گفت اگر چيزى يافتمى كه خوردمى نه گيج شدمى و نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه در آن ياوه گفتن مأمورند
قصه آن شخص كه دعوى پيغامبرى مىكرد گفتندش چه خوردهاى كه گيج شدهاى و ياوه مىگويى؟ گفت اگر چيزى يافتمى كه خوردمى نه گيج شدمى و نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه در آن ياوه گفتن مأمورند
|
آن يكى مىگفت من پيغمبرم |
از همه پيغمبران فاضلترم |
|
|
گردنش بستند و بردندش به شاه |
كين همىگويد رسولم از اله |
|
|
خلق بر وى جمع چون مور و ملخ |
كه چه مكر است و چه تزوير[١] و چه فخ |
|
|
گر رسول آن است كآيد از عدم |
ما همه پيغمبريم و محتشم |
|
|
ما از آن جا آمديم اينجا غريب |
تو چرا مخصوص باشى اى اديب |
|
|
نه شما چون طفل خفته آمديت |
بىخبر از راه وز منزل بديت |
|
|
از منازل خفته بگذشتيد و مست |
بىخبر از راه و از بالا و پست |
|
|
ما به بيدارى روان گشتيم و خوش |
از وراى پنچ و شش تا پنج و شش |
|
|
ديده منزلها ز اصل و از اساس |
چون قلاوزان خبير و ره شناس |
|
ب ١١٢٧- ١١١٩ قصه آن شخص كه دعوى پيغمبرى كرد: گويند در عهد مأمون مردى دعوى پيمبرى مىكرد، او را نزد خليفه بردند خليفه گفت تا وى را به مطبخى بسپارند، و خوراكهاى گونه گون بخورانند. آن گاه او را بخواند و پرسيد فرشته باز هم نزد تو مىآيد؟ گفت آرى. پرسيد چه مىگويد. گفت پيام مىرساند كه هيچ پيمبرى را چون تو عزيز نداشتم مبادا از اينجا كه فرستاده امت به جايى ديگر روى. اين داستان در برخى كتابهاى قصه از جمله در رساله دلگشاى عبيد زاكانى ديده مىشود.
[١] در حاشيه نسخه اساس: دامست.