شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٦ - قصه آن شخص كه دعوى پيغامبرى مىكرد گفتندش چه خوردهاى كه گيج شدهاى و ياوه مىگويى؟ گفت اگر چيزى يافتمى كه خوردمى نه گيج شدمى و نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه در آن ياوه گفتن مأمورند
ملتجى: پناهگاه.
دار السلام: در تداول بيشتر لقب بغداد است. اما در اين بيت به معنى عالم معنى و جاى امنى كه خدا به مؤمنان وعده داده است. لهم دار السلام عند ربهم. (انعام، ١٢٧) دار الملام: خانه سرزنش. دنيا.
ماهى در زمين: پيمبران در ميان نااهلان همچون ماهىاند كه از دريا برون افتاده است در تب و تاباند و اضطراب.
طرى: تازه.
|
دعوى پيغمبرى با اين گروه |
همچنان باشد كه دل جستن ز كوه |
|
|
كس ز كوه و سنگ عقل و دل نجست |
فهم و ضبط نكته مشكل نجست |
|
|
هر چه گويى باز گويد كه همان |
مىكند افسوس چون مستهزيان |
|
|
از كجا اين قوم و پيغام از كجا |
از جمادى، جان كه را باشد رجا |
|
|
گر تو پيغام زنى آرى و زر |
پيش تو بنهند جمله سيم و سر |
|
|
كه فلان جا شاهدى مىخواندت |
عاشق آمد بر تو او مىداندت |
|
|
ور تو پيغام خدا آرى چو شهد |
كه بيا سوى خدا اى نيك عهد |
|
|
از جهان مرگ سوى برگ رو |
چون بقا ممكن بود فانى مشو |
|
|
قصد خون تو كنند و قصد سر |
نه از براى حميت دين و هنر |
|
ب ١١٤٨- ١١٤٠ دل: خرد، عقل.
باز گويد: گفته تو را منعكس مىكند.
مستهزيان: مستهزئان، جمع مستهزأ: ريشخند كننده.
از جمادى ...: چه كسى از جماد اميد فهم دارد.
بقا ممكن شدن: به خدا پيوستن و بدو زنده بودن.
چنان كه نوشته شد سخن را از داستان مدعى پيغمبرى به پيغمبران راستين مىكشاند كه مردم دنيا پرست را پرواى آنان نيست چرا كه دلشان از خرد تهى است. شيفته دنيايند و زيبايىهاى ناپايدار آن، و سر اين دشمنى را در بيتهاى بعد گويد.