شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٨ - سبب عداوت عام، و بيگانه زيستن ايشان به اولياى خدا كه به حقشان مىخوانند و با آب حيات ابدى
نوع دل بستگىشان به دنيا گونه گون است و ساليان عمرشان از پنجاه فزون و در خواباند چنان كه سعدى گويد: «اى كه پنجاه رفت و در خوابى.» هر جا خرقهاى: كنايت از ميلهاى گوناگون به زيورهاى دنياوى.
در نم غرقه: آلوده چرك و خون.
خان و مان جغد: چنان كه جغد دل بسته ويرانه است، دنيا پرستان، دل بسته دنيا و متاع آناند.
باز سلطان: كنايت از كسى كه از جانب خدا مأمور راهنمايى گمراهان است.
دار الملك: كنايت از نعمتهاى آن جهان كه خدا بر مؤمنان مهيا فرموده است. چنان كه در جاى جاى مثنوى آمده است دنيا پرستان مناديان حق را دشمن مىدارند و اندرزهاى آنان را افسانه مىشمارند: و قالوا أساطير الأولين اكتتبها فهي تملى عليه بكرة و أصيلا. (فرقان، ٥) مردگان كهنه را جان مىدهد:
|
هين كه اسرافيل وقتاند اوليا |
مرده را ز ايشان حيات است و نما |
|
١٩٣٠/ ١ در همه ده ...:
|
قوم گفتند اى نصوحان بس بود |
اين چه گفتيد ار در اين ده كس بود |
|
٢٨٩٩/ ٣
|
تو به يك خوارى گريزانى ز عشق |
تو بجز نامى چه مىدانى ز عشق؟ |
|
|
عشق را صد ناز و استكبار هست |
عشق با صد ناز مىآيد به دست |
|
|
عشق چون وافى است وافى مىخرد |
در حريف بىوفا مىننگرد |
|
|
چون درخت است آدمى و بيخ عهد |
بيخ را تيمار مىبايد به جهد |
|
|
عهد فاسد بيخ پوسيده بود |
وز ثمار و لطف ببريده بود |
|
|
شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود |
با فساد بيخ سبزى نيست سود |
|
|
ور ندارد برگ سبز و بيخ هست |
عاقبت بيرون كند صد برگ دست |
|
|
تو مشو غره به علمش عهد جو |
علم چون قشر است و عهدش مغز او |
|
ب ١١٧٠- ١١٦٣ وافى: وفا كننده. اشارت است به قرآن كريم: أوفوا بعهدي أوف بعهدكم: به پيمان من