شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٢ - دانستن شيخ ضمير سائل را بىگفتن، و دانستن قدر وام وامداران بىگفتن، كه نشان آن باشد كه اخرج بصفاتى الى خلقى
دانستن شيخ ضمير سائل را بىگفتن، و دانستن قدر وام وامداران بىگفتن، كه نشان آن باشد كه اخرج بصفاتى الى خلقى
|
حاجت خود گر نگفتى آن فقير |
او بدادى و بدانستى ضمير |
|
|
آن چه در دل داشتى آن پشت خم |
قدر آن دادى بدو نه بيش و كم |
|
|
پس بگفتندى چه دانستى كه او |
اين قدر انديشه دارد اى عمو |
|
|
او بگفتى خانه دل خلوت است |
خالى از كديه مثال جنت است |
|
|
اندر او جز عشق يزدان كار نيست |
جز خيال وصل او ديار نيست |
|
|
خانه را من روفتم از نيك و بد |
خانهام پر است از عشق احد |
|
|
هر چه بينم اندر او غير خدا |
آن من نبود بود عكس گدا |
|
|
گر در آبى نخل يا عرجون نمود |
جز ز عكس نخله بيرون نبود |
|
|
در تگ آب ار بينى صورتى |
عكس بيرون باشد آن نقش اى فتى |
|
|
ليك تا آب از قذى خالى شدن |
تنقيه شرط است در جوى بدن |
|
|
تا نماند تيرگى و خس در او |
تا امين گردد نمايد عكس رو |
|
|
جز گلابه در تنت كو اى مقل |
آب صافى كن ز گل اى خصم دل |
|
|
تو بر آنى هر دمى كز خواب و خور |
خاك ريزى اندر اين جو بيشتر |
|
ب ٢٨١١- ٢٧٩٩ اخرج بصفاتى: نگاه كنيد به: عنوان بيت ٢٠٢٠/ ٥.
او بدادى و بدانستى: نگاه كنيد به: توضيحى كه در باره شيخ محمد سر رزى ذيل بيت ٢٦٨٥/ ٥ آمده است.
پشت خم: آن كه از خجلت سؤال راست ايستادن نتواند. كنايت از سائل. وامدار.
عرجون: چوب بن خوشه خرما كه خميده است.