شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٤ - حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مىمرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه مىكرد، و شعر مىگفت و مىگريست و سر و رو مىزد و دريغش مىآمد لقمهاى از انبان به سگ دادن
حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مىمُرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه مىكرد، و شعر مىگفت و مىگريست و سر و رو مىزد و دريغش مىآمد لقمهاى از انبان به سگ دادن
|
آن سگى مىمرد و گريان آن عرب |
اشك مىباريد و مىگفت اى كُرَب |
|
|
سائلى بگذشت و گفت اين گريه چيست |
نوحه و زارى تو از بهر كيست؟ |
|
|
گفت در ملكم سگى بُد نيك خو |
نك همىميرد ميان راه او |
|
|
روز صيّادم بُد و شب پاسبان |
تيز چشم و صيد گير و دُزد ران |
|
|
گفت رنجش چيست زخمى خورده است |
گفت جُوعُ الْكَلب زارش كرده است |
|
|
گفت صبرى كن بر اين رنج و حَرَض |
صابران را فضل حق بخشد عوض |
|
|
بعد از آن گفتش كه اى سالار حُر |
چيست اندر دستت اين انبان پر |
|
|
گفت نان و زاد و لوتِ دوش من |
مىكشانم بهر تَقويتِ بدن |
|
|
گفت چون ندهى بد آن سگ نان و زاد |
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد |
|
|
دست نآيد بىدِرَم در راه نان |
ليك هست آب دو ديده رايگان |
|
|
گفت خاكت بر سراى پر بادْ مَشك |
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك |
|
|
اشك خون است و به غم آبى شده |
مىنيرزد خاك، خون بىهده |
|
|
كُلِّ خود را خوار كرد او چون بليس |
پاره اين كُل نباشد جز خسيس |
|
ب ٤٨٩- ٤٧٧ اين داستان را با داستان توانگر بخيل كه سعدى در گلستان آورده شباهتى است:
«توانگرى بخيل را پسرى رنجور بود نيك خواهانش گفتند مصلحت آن است كه ختم قرآن كنى از بهر وى يا بذل نان. لختى به انديشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اوليتر است كه گله دور. صاحب دلى بشنيد و گفت ختمش به علت آن اختيار آمد كه قرآن بر سر