شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦ - سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
حرج: تنگى، دشوارى.
نَجِىّ: همراه، رازگو.
صاف: بىدرد.
دُرد: تفاله، ته نشين.
حرف دُرد: لفظ تهى از معنى.
ناشِگفت: بىتوقف.
عُسْر با يسر بودن: گرفته از قرآن كريم است: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً. (انشراح، ٦) بُسْر: خرما در حالت غوره بودن.
آيس: نوميد.
مَمات: كنايت از زندگانى كوتاه دنياوى كه توأم با رنج است.
رَوح: آسايش و زندگانى ابدى.
جُبّه شكافتن: استعارت از جسم را رها كردن و پى جان رفتن.
صوف: پشم.
خياطى: ظاهراً گفته مولانا تعريضى است به ابو القاسم كرگانى. جلّابى در كشف المحجوب نويسد: «من كه على بن عثمان الجلابىام وَفقَنِى اللَّه از شيخ المشايخ ابو القاسم كُرگانى (رض) در طوس پرسيدم كه درويش را كمترين چه چيز بايد تا اسم فقر را سزاوار گردد. گفت سه چيز بايد كه كم از آن نشايد. يكى بايد كه پاره راست پر داند.
دوخت ...» (كشف المحجوب، ص ٥٥) دَبْ: بعض شارحان آن را آهسته رفتن معنى كردهاند. اين كلمه باز هم در مثنوى آمده است:
|
لوطيى دَب برد شب در انبهى |
خشتها را نقل كرد آن مُشتهى |
|
٣٨٤٨/ ٦
|
مكر زن پايان ندارد رفت شب |
قاضى زيرك سوى زن بهر دب |
|
٤٤٧٥/ ٦ به قرينه اين بيتها نيز لواطه دب در بيت ٣٦٤ جماع كردن معنى مىدهد مقايسهاى است ميان صوفيان حقيقى و صوفيانى كه در پى آرايش ظاهرند و به اسم