شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢ - صفت طاوس و طبع او، و سبب كشتن ابراهيم
صفت طاوس و طبع او، و سبب كشتن ابراهيم ٧ او را
|
آمديم اكنون به طاوس دو رنگ |
كو كند جلوه براى نام و ننگ |
|
|
همّت او صيد خلق از خير و شر |
وز نتيجه و فايده آن بىخبر |
|
|
بىخبر چون دام مىگيرد شكار |
دام را چه علم از مقصود كار؟ |
|
|
دام را چه ضرّ و چه نفع از گرفت؟ |
زين گرفت بىهدهاش دارم شگفت |
|
|
اى برادر دوستان افراشتى |
با دو صد دل دارى و بگذاشتى |
|
|
كارت اين بوده است از وقت وِلاد |
صيدِ مردم كردن از دامِ وِداد |
|
|
ز آن شكار و انبهىّ و باد و بود |
دست در كن هيچ يابى تار و پود؟ |
|
|
بيشتر رفته است و بىگاه است روز |
تو به جد در صيد خلقانى هنوز |
|
|
آن يكى مى گير و آن مى هل ز دام |
وين دگر را صيد مىكن چون لئام |
|
|
باز اين را مى هل و مى جود گر |
اينت لعب كودكان بىخبر |
|
|
شب شود در دام تو يك صيد نى |
دام بر تو جز صُداع و قيد نى |
|
|
پس تو خود را صيد مىكردى به دام |
كه شدى محبوس و محرومى ز كام |
|
|
در زمانه صاحب دامى بود |
همچو ما احمق كه صيد خود كند |
|
ب ٤٠٧- ٣٩٥ افراشتن: جمع نمودن (آنندراج)، و گويا اين معنى را از همين بيت گرفتهاند.
وِلاد: و به فتح و كسر اول نيز زادن، كنايت از آگاهى يافتن و نيرو گرفتن.
وِداد: دوستى. (با نمودن دوستى به مردم آنان را به خود جلب كنى.) باد و بود: هست و نيست. دار و ندار.
|
هر كه چون عيسى از شره بجهد |
از غم باد و بود خود برهد |
|
(سنايى، به نقل از لغت نامه)