شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠ - سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
گردد. اولين ماه از سال شمسى.
آسيب: بر خورد، كنايت از افاضت.
لا يَمس: نه بسايد (مس نكند) آن را جز پاكيزگان. گرفته از قرآن كريم است: لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ. (واقعه، ٧٩) لطاف: جمع لطيف.
راواق: راوق. شاهدى براى آن نيافتم. و بيت ٢٧٢٢/ ١ كه نيكلسون بدان ارجاع داده، در نسخه اساس «اذواق» است و در نسخه چاپ او «راواق».
زبان ماليدن: كنايت از برخوردار شدن. بهره گرفتن.
بىزطين: خالص، ناب.
جرعه صفا: استعارت از روح.
جيفه: استعارت از جسم.
كار و كيا:
|
عشق آن بگزين كه جمله انبيا |
يافتند از عشق او كار و كيا |
|
٢٢٠/ ١ مضمون اين بيتها در بيتهاى ٧١٦- ٦٩٩/ ٢ گذشت. خلاصه آن اينكه زيبايىها كه جهانيان بدان دل بستهاند عكسى از حقيقت است. و جمالى كه در جسمهاست انعكاسى از آن جمال است. روح چون از جسم در آيد جسم زشت و ناپسند مىنمايد، اما جمال روح همچنان باقى است. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٢٧١- ٣٢٦٧/ ١)
|
حبَّذا آن مطبخ پر نوش و قند |
كين سلاطين كاسه ليسان وىاند |
|
|
حبَّذا آن خرمن صحراى دين |
كه بود هر خرمن آن را دانه چين |
|
|
حبَّذا درياى عمر بىغمى |
كه بود زو هفت دريا شبنمى |
|
|
جرعهاى چون ريخت ساقىِّ الَست |
بر سر اين شوره خاك زير دست |
|
|
جوش كرد آن خاك و ما ز آن جوششيم |
جرعه ديگر كه بس بىكوششيم |
|
|
گر روا بد ناله كردم از عدم |
ور نبود اين گفتنى نك تن زدم |
|
|
اين بيان بطِّ حرص مُنثَنى است |
از خليل آموز كآن بط كشتنى است |
|
|
هست در بط غير اين بس خير و شر |
ترسم از فوت سخنهاى دگر |
|
ب ٣٩٤- ٣٨٧