شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٤ - حكايت آن مؤذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ نماز داد و مرد كافرى او را هديه داد
|
چون بديدش گفت اين هديه پذير |
كه مرا گشتى مجير و دستگير |
|
|
آن چه كردى با من از احسان و بر |
بنده تو گشتهام من مستمر |
|
|
گر به مال و ملك و ثروت فردمى |
من دهانت را پر از زر كردمى |
|
ب ٣٣٨٨- ٣٣٦٧ حكايت آن مؤذن: علاوه بر داستانى كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى آمده است، داستانى در گلستان سعدى (باب چهارم، حكايت سيزدهم) است: اذان گويى كه در مسجد سنجار بانگ نماز مىداد. و داستان ديگرى كه نزديك بدان داستان است (باب چهارم، حكايت چهاردهم).
ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همىخواند. صاحب دلى بر او بگذشت. گفت تو را مشاهده چند است. گفت هيچ. گفت پس چرا زحمت خود همىدهى؟ گفت از بهر خدا مىخوانم. گفت از بهر خدا مخوان.
|
گر تو قرآن بدين نمط خوانى |
ببرى رونق مسلمانى |
|
(سعدى) سلسله جنبيدن: شارحان اين تركيب را به سليقه خود معنى كردهاند: قصد كردن، رو آوردن، جنبيدن سلسله ايمان، ميل به مسلمانى. اين تركيب در تعبير پيشينيان، در نظم و نثر به كار رفته است. مىتوان گفت جامع آن تعبيرها آشكار ساختن ميل و علاقه است به كارى. و اساس آن از زنجير تكان دادن اسب است، هنگامى كه خواهد حركتى كند يا جنبانيدن ديوانه زنجير را.
|
زخم ما چون ماه نو تا گوشه ابرو نمود |
تيغ چون ديوانگان زنجير جوهر پاره كرد |
|
(صائب، به نقل از لغتنامه) و در بيت مورد بحث كنايت از ميل و اراده كردن است و به معنى زنجير جنبانيدن ديوانه ايهام دارد.
دو چار دانگ: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٢٨/ ٤.
|
هست ايمان شما زرق و مجاز |
راه زن همچون كه آن بانگ نماز |
|
|
ليك از ايمان و صدق بايزيد |
چند حسرت در دل و جانم رسيد |
|
|
همچو آن زن كو جماع خر بديد |
گفت آوه چيست اين فحل فريد |
|