شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٥ - تمثيل تلقين شيخ مريدان را، و پيغامبر امت را، كه ايشان طاقت تلقين حق ندارند،
«گرگ كهن» هم بيان دارنده تجربه اوست و هم اينكه خواهد طوطى را سخن گفتن بياموزد. تا آن را به بهاى گزاف بفروشد.
هر چند داستان طوطى و آينه در كتابهاى ادب فارسى آمده به نظر مىرسد سروده مولانا متأثر از عطار باشد:
|
شنودم من كه طوطى را اول در |
نهند آينهاى اندر برابر |
|
|
چو طوطى روى آيينه ببيند |
چو خويشى را هر آيينه ببيند |
|
(اسرار نامه، ص ٩٥- ٩٦) ارتباط اين داستان با سروده پيشين، بيت ١٤٢٧ است كه بايستى شاگرد از استاد و مريد از شيخ تعليم گيرد و آنان را نرسد كه بىواسطه به فرا گرفتن بپردازند. اما استاد و شيخ هر چند از جنس اين مردماند، علم را از جنس خود فرا نگرفتهاند. آنان بىواسطه از حق فرا مىگيرند. بايد كوشيد تا حقيقت درس فرا گرفته شود نه صورت آن و گر نه خطرها در پى خواهد داشت.
|
گفت را آموخت ز آن مرد هنر |
ليك از معنى و سرش بىخبر |
|
|
از بشر بگرفت منطق يك به يك |
از بشر جز اين چه داند طوطيك |
|
|
همچنان در آينه جسم ولى |
خويش را بيند مريد ممتلى |
|
|
از پس آيينه عقل كل را |
كى ببيند وقت گفت و ماجرا |
|
|
او گمان دارد كه مىگويد بشر |
و آن دگر سر است و او ز آن بىخبر |
|
|
حرف آموزد ولى سر قديم |
او نداند طوطى است او نى نديم |
|
|
هم صفير مرغ آموزند، خلق |
كين سخن كار دهان افتاد و حلق |
|
|
ليك از معنى مرغان بىخبر |
جز سليمان قرانى خوش نظر |
|
|
حرف درويشان بسى آموختند |
منبر و محفل بد آن افروختند |
|
|
يا بجز آن حرفشان روزى نبود |
يا در آخر رحمت آمد ره نمود |
|
ب ١٤٤٤- ١٤٣٥ آموخت: فاعل فعل طوطى است.
منطق: سخن گفتن.
ممتلى: (اسم فاعل از امتلاء. امتلا: پر شدن امعا است در نتيجه پر خوارى) و مقصود از