شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٦ - حكايت آن شخص كه از ترس خويشتن را در خانهاى انداخت رخها زرد چون زعفران، لبها كبود چون نيل، دست لرزان چون برگ درخت، خداوند خانه پرسيد كه خير است چه واقعه است گفت بيرون خر مىگيرند به سخره گفت مبارك خر مىگيرند تو خر نيستى چه مىترسى، گفت خر به جد مىگيرن
|
نيست شاه شهر ما بىهوده گير |
هست تمييزش سميع است و بصير |
|
|
آدمى باش و ز خر گيران مترس |
خر نهاى! اى عيسى دوران مترس |
|
|
چرخ چارم هم ز نور تو پر است |
حاش لله كه مقامت آخر است |
|
|
تو ز چرخ و اختران هم برترى |
گر چه بهر مصلحت در آخرى |
|
|
مير آخر ديگر و خر ديگر است |
نه هر آن كه اندر آخر شد خر است |
|
|
چه در فتاديم در دنبال خر |
از گلستان گوى و از گلهاى تر |
|
|
از انار و از ترنج و شاخ سيب |
وز شراب و شاهدان بىحساب |
|
|
يا از آن دريا كه موجش گوهر است |
گوهرش گوينده و بيناور است |
|
|
يا از آن مرغان كه گل چين مىكنند |
بيضهها زرين و سيمين مىكنند |
|
|
يا از آن بازان كه كبكان پرورند |
هم نگون اشكم هم استان مىپرند |
|
|
نردبانهايى است پنهان در جهان |
پايه پايه تا عنان آسمان |
|
|
هر گره را نردبانى ديگر است |
هر روش را آسمانى ديگر است |
|
|
هر يكى از حال ديگر بىخبر |
ملك با پهنا و بىپايان و سر |
|
|
اين در آن حيران كه او از چيست خوش |
و آن در اين خيره كه حيرت چيستش |
|
|
صحن ارض الله واسع آمده |
هر درختى از زمينى سر زده |
|
|
بر درختان شكر گويان برگ و شاخ |
كه زهى ملك و زهى عرصه فراخ |
|
|
بلبلان گرد شكوفه پر گره |
كه از آن چه مىخورى ما را بده |
|
|
اين سخن پايان ندارد كن رجوع |
سوى آن روباه و شير و سقم و جوع |
|
ب ٢٥٦٣- ٢٥٤٦ نيست شاه شهر ما ...: در آن تلميحى است به قرآن كريم: و لا تزر وازرة وزر أخرى.\* (زمر، ٧) خر گيران: كنايت از شيطان و هواهاى نفسانى كه در پى غلبه بر قوه عقلانىاند.
چرخ چارم: آفتاب در چرخ چهارم از تو نور مىگيرد و در آن تلميحى است به عيسى (ع).
مير آخر: بعض شارحان آن را كنايت از ولى يا پيغمبر گرفتهاند ولى مقصود مطلق انسان است كه مخاطب اين بيتهاست. نظير: