شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٤ - حكايت عياضى رحمه الله كه هفتاد غزو كرده بود سينه برهنه بر اميد شهيد شدن، چون از آن نوميد شد از جهاد اصغر رو به جهاد اكبر آورد و خلوت گزيد، ناگهان طبل غازيان شنيد نفس از اندرون زنجير مىدرانيد سوى غزا، و متهم داشتن او نفس خود را در اين رغبت
تحشرون كما تموتون: مىميريد چنان كه زندگى مىكنيد و بر انگيخته مىشويد چنان كه مىميريد.» مرائى: رياكار، منافق.
|
اين جهاد اكبر است آن اصغر است |
هر دو كار رستم است و حيدر است |
|
|
كار آن كس نيست كو را عقل و هوش |
پرد از تن چون بجنبد دنب موش |
|
|
آن چنان كس را ببايد چون زنان |
دور بودن از مصاف و از سنان |
|
|
صوفيى آن صوفيى اين اينت حيف |
آن ز سوزن كشته اين را طعمه سيف |
|
|
نقش صوفى باشد او را نيست جان |
صوفيان بد نام هم زين صوفيان |
|
|
بر در و ديوار جسم گل سرشت |
حق ز غيرت نقش صد صوفى نبشت |
|
|
تا ز سحر آن نقشها جنبان شود |
تا عصاى موسوى پنهان شود |
|
|
نقشها را مىخورد صدق عصا |
چشم فرعونى است پر گرد و حصا |
|
|
صوفى ديگر ميان صف حرب |
اندر آمد بيست بار از بهر ضرب |
|
|
با مسلمانان به كافر وقت كر |
وانگشت او با مسلمانان به فر |
|
|
زخم خورد و بست زخمى را كه خورد |
بار ديگر حمله آورد و نبرد |
|
|
تا نميرد تن به يك زخم از گزاف |
تا خورد او بيست زخم اندر مصاف |
|
|
حيفش آمد كه به زخمى جان دهد |
جان ز دست صدق او آسان رهد |
|
ب ٣٨١٤- ٣٨٠٢ جهاد اكبر و اصغر: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٦٧/ ٢.
صوفيى آن: كه داستان او از بيت ٣٧٣٧/ ٥ آغاز شد.
صوفيى اين: عياضى كه بدو اشارت فرمود.
جسم گل سرشت: كنايت از تن كه از خاك پديد آمده تنى كه نيروى غالب شدن بر نفس را ندارد. (صدها هزار صوفى ديده مىشود كه از صوفى بودن جز نامى ندارند. اينان صوفيان ظاهرى و همچون سحر ساحراناند.) صدق عصا: اشارت به عصاى موسى (ع) و خوردن آن چه ساحران ساخته بودند.
(آن كه در دعوى صادق است چون عصاى موسى است و آن كه به زبان دعوى كند و در ميدان عمل باز ماند چون سحر ساحران است.)