شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٨ - حكايت آن راهب كه روز با چراغ مىگشت در ميان بازار از سر حالتى كه او را بود
جهان چاره: كنايت از اين عالم. عالم اسباب.
ره را گام گام قرار دادن: سببهاى ظاهرى را ديدن و آنان را علتها دانستن، و از مسبب الأسباب غافل بودن. انقروى آورده است: «اذا اصبح الغافل يقول افعل كذا. و اجعل كذا و اذا اصبح العاقل يقول عجبا ما يفعل بى: غافل چون بامداد كند گويد چنين كنم و چنين نهم و عاقل گويد شگفتا تا با من چه كنند؟ (خدا با من چه خواهد كرد).» ايوب: پيمبرى كه به شكيبايى معروف است. در قرآن كريم (سوره انبياء: ٨٣، ص: ٤١) به بيمارى او اشارت شده است.
تيز آب: آبى كه تند رود.
|
شب و روز و چرخ و مه و آفتاب |
دمان ابر و تند آتش و تيز آب |
|
(اسدى، به نقل از لغتنامه) نيت: تصور نادرست.
داستان مردى كه در روز با چراغ روشن مىرفت، نتيجه گونهاى است از «زجاجى» كه در بيت ٢٨٧٩، وصف آن آمد. زجاجى كه از نور جان تهى است. و حاصل اين بيتها تعريضى است بدان راهب، كه چراغ او از نوع زجاج دوم بود. او ظاهر را مىديد نه باطن را. كسى را مىخواست كه هنگام خشم و آز بردبار باشد و نمىدانست. آن كه بردبارى و صبر را در مردم مىنهد خداست. چنان كه ايوب را صبر داد و بدو گفت به صبر منگر و صبر ده را ببين.
|
ديده حس را خدا اعماش خواند |
بت پرستش گفت و ضد ماش خواند |
|
|
ز آنك او كف ديد و دريا را نديد |
ز آن كه حالى ديد و فردا را نديد |
|
١٦٠١- ١٦٠٠/ ٢ و آوردن اين قصه مقدمهاى است براى به بحث در آوردن مسئله جبر و اختيار.
|
بحر را پوشيد و كف كرد آشكار |
باد را پوشيد و بنمودت غبار |
|
|
چون مناره خاك پيچان در هوا |
خاك از خود چون بر آيد بر علا |
|
|
كف همىبينى روانه هر طرف |
كف بىدريا ندارد منصرف |
|
ب ١٠٣٠ و ١٠٢٨ و ١٠٢٧/ ٥