شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩١ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالى فى حق ابليس انه كان من الجن ففسق
هست مطلق: حضرت حق. واجب الوجود.
كارگاه هست كن ...: واجب الوجود موجودات را از نيست به هست مىآورد.
|
آينه هستى چه باشد نيستى |
نيستى بر گر تو ابله نيستى |
|
|
هستى اندر نيستى بتوان نمود |
مالداران بر فقير آرند جود |
|
٣٢٠٢- ٣٢٠١/ ١
|
كارگاه صنع حق چون نيستى است |
جز معطل در جهان هست كيست؟ |
|
٦٨٧/ ٢ بر نوشته هيچ بنويسد: تعريضى است بر آنان كه گويند وجود بر ماهيت تعلق گرفته است. پذيرفتن اين نظر مستلزم آن است كه بپذيريم چيزى موجود بوده، سپس وجود بر آن اضافه شده است. مولانا اين نظر را نمىپذيرد و مىگويد اين پندار مانند آن است كه بگوييم نويسنده بر كاغذ نوشته خط نوشته است و چنين نيست. خدا نيست را هست كرده، نه ماهيت را وجود بخشيده كه: إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون. (يس، ٨٢) مغرس: آن چه در آن نهال كارند. ليكن در بيت مورد بحث جايى است كه در آن نهالى رسته است.
موضع ناكشته: كنايت از خالى بودن از تعلق به مال و جاه كه در بيتهاى پيش بدان اشارت شد.
|
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود |
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است |
|
(حافظ)
|
خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات |
مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى |
|
(حافظ) نون و القلم و ما يسطرون: «سوگند به قلم و آن چه مىنويسند.» (قلم، ١) اگر از رنگ تعلق آزاد گشتى به زيور كرم بارى تعالى مزين خواهى شد و بر لوح دلت معنىها نقش خواهد بست. نون و القلم را تفسيرها كردهاند. مرحوم طباطبائى نويسد: «ظاهرا سياق آن است كه از اين جمله قلم و آن چه نويسند مقصود است.» عارفان آن را به گونهاى ديگر تفسير كردهاند و گويند: «ن علم الله است و قلم عقل اول.»