شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٨ - وصف ضعيف دلى و سستى صوفى سايه پرورد مجاهده ناكرده، درد و داغ عشق ناچشيده،
المقربون. (واقعه، ١٠- ١١) نيز اشارت است به حديثى كه ذيل بيت ٣٠٤٢/ ٢ نوشته شد.
ارمغان: به معنى سوغات و ره آورد است ولى در اين بيت كنايت از غنيمت جنگى است كه از كافران به دست آمده بود و براى همين است كه صوفى آن را نمىپذيرد چرا كه در جنگ شركت نداشت.
تو نيز: اين سهم تو. حصه تو.
آب و تيمم: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٥٨/ ٤.
گبر: كنايت از كافر اسير.
تنبيهى است غافلان را كه ايستادگى برابر حادثههاى ناگوار و اختيار را از كف ندادن و خود را نباختن، ايمانى قوى و قوت نفسى عظيم مىخواهد و هر كس نتواند چنين دعوى كند و توضيح بيشتر در بيتهاى آينده است.
|
همچو تو كز دست نفس بسته دست |
همچو آن صوفى شدى بىخويش و پست |
|
|
اى شده عاجز ز تلى كيش تو |
صد هزاران كوهها در پيش تو |
|
|
زين قدر خر پشته مردى از شكوه |
چون روى بر عقبههاى همچو كوه؟ |
|
|
غازيان كشتند كافر را به تيغ |
هم در آن ساعت ز حميت بىدريغ |
|
|
بر رخ صوفى زدند آب و گلاب |
تا به هوش آيد ز بىخويشى و خواب |
|
|
چون به خويش آمد بديد آن قوم را |
پس بپرسيدند چون بد ماجرا |
|
|
الله الله اين چه حال است اى عزيز |
اين چنين بىهوش گشتى از چه چيز؟ |
|
|
از اسير نيم كشت بسته دست |
اين چنين بىهوش افتادى و پست |
|
|
گفت چون قصد سرش كردم به خشم |
طرفه در من بنگريد آن شوخ چشم |
|
|
چشم را وا كرد پهن او سوى من |
چشم گردانيد و شد هوشم ز تن |
|
|
گردش چشمش مرا لشكر نمود |
من ندانم گفت چون پر هول بود |
|
|
قصه كوته كن كز آن چشم اين چنين |
رفتم از خود اوفتادم بر زمين |
|
ب ٣٧٦٧- ٣٧٥٦ بسته دست: كنايت از ناتوان. كه به زودى مىتوان آن را به فرمان آورد.
تل و خر پشته: استعارت از اندك خواهشهاى نفسانى.
كوه و عقبههاى همچو كوه: استعارت از رياضتهاى دشوار و تكليفهاى سخت.