شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٥ - حكايت هم در بيان تقرير اختيار خلق و بيان آن كه تقدير و قضا سلب كننده اختيار نيست
گفت دزدى شحنه را: مستند اين داستان، نوشته غزالى در نصيحة الملوك است: «اسكندر روزى بر تخت نشسته بود و بار داده. دزدى را پيش او آوردند. فرمود كه بر دار كنيدش. دزد گفت ايها الملك دزدى كردم و مرا هيچ آرزوى آن نبود، و دل من نمىخواست. اسكندر گفت لاجرم تو را نيز بر دار كنند و تو را هيچ آرزو نبود و دل تو نخواهد.» (ص ١٥٣) اين داستان در لطايف الطوائف (ص ٧٩) ديده مىشود و در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى از ربيع الابرار و المستطرف نقل شده است.
كره: ناپسند، كريه.
بر حوالى اژدها تنيدن: مرتكب كار خطرناك شدن. خود را به خطر افكندن (چنان كه در بيت ٣٠٦٥ گويد).
نانبيل: كند ذهن.
حكم حق ...: تو برابر حكم خدا عذر مىآورى و به جبر متوسل مىشوى مرا نيز بگذار كه هر چه خواهم كنم و در عذر، آن جبر را بهانه آورم.
خطا كار براى توجيه خطاى خود و رستن از كيفر به جبر متوسل مىشود، اما اگر ديگرى بر او چنان ستمى كند، بر وى مىتازد و او را معذور نمىدارد. اين نشانه آن است كه در او اختيار است و گر نه سرزنش كردن بىمعنى بود. مولانا مىگويد اگر در تو اختيارى نيست چرا در كارى كه سود خود در آن مىبينى با گرمى و شتاب در مىشوى.
و در آن جا كه احتمال زيان است جبر را بهانه مىكنى. اگر چنين است دوزخ نيز در سوختن تو معذور است چنان كه خداوند باغ هم در چوب زدن دزد كه ميوه باغ او را مىخورد خود را مجبور ديد. (نگاه كنيد به: داستان آينده)