شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠١
|
عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخ |
سنگ كى ترسد ز باران چون كلوخ |
|
|
از صحاف مثنوى اين پنجم است |
در بروج چرخ جان چون انجم است |
|
|
ره نيابد از ستاره هر حواس |
جز كه كشتيبان استاره شناس |
|
ب ٤٢٢٨- ٤٢٢٢ آب آب حيوان: «آب» نخست به معنى اصل و مايه يا رونق و «آب حيوانى»، آن چه حيات اجسام از اوست.
هر دمى مرگى و حشرى:
|
از جماد بىخبر سوى نما |
وز نما سوى حيات و ابتلا |
|
|
باز سوى عقل و تمييزات خوش |
باز سوى خارج اين پنج و شش |
|
٨٠١- ٨٠٠/ ٥ همچو خفتن ...: با اعتمادى كه به حشر پس از مرگ دارم مرگ مرا همچون خواب مىنمايد.
هفت دريا: هفت بحر.
|
قطرهاى كز بحر وحدت شد سفير |
هفت بحر آن قطره را باشد اسير |
|
١٦٠٤/ ٢ و مضمون بيت اشارت است به تبديلهاى پى در پى:
|
هر نفس نو مىشود دنيا و ما |
بىخبر از نو شدن اندر بقا |
|
|
عمر همچون جوى نو نو مىرسد |
مستمرى مىنمايد در جسد |
|
١١٤٥- ١١٤٤/ ١ عقل: مىتوان عقل را عقل معاش معنى كرد و مىتوان به معنى مطلق عقل گرفت. عقل از مردن مىترسد اما عشق از مرگ بىباك است.
دانستن حقيقت آن چه در اين پنج دفتر آمده در توان هر جوينده نيست. آنان كه طريقت و منزلهاى آن را مىشناسند آن نكتهها را خواهند دانست.
|
جز نظاره نيست قسم ديگران |
از سعودش غافلاند و از قران |
|
|
آشنايى گير شبها تا به روز |
با چنين استارههاى ديو سوز |
|
|
هر يكى در دفع ديو بد گمان |
هست نفط انداز قلعه آسمان |
|