شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٧ - قصد انداختن مصطفى
پارچهاى از حرير كه نوشتهاى در آن بود نزد من آمد و گفت اقرأ. گفتم خواندن نمىدانم. مرا چنان فشرد كه گمان كردم مردم. پس مرا رها كرد و گفت بخوان ...
از خواب برخاستم گويى كه در دلم كتابى نوشته شده بود و هيچ آفريدهاى نزد من دشمنتر از شاعر و ديوانه نبود چنان كه طاقت نگريستن بدانها را نداشتم. براى اينكه قريش مرا شاعر و ديوانه نخوانند گفتم خود را از فراز كوه مىافكنم تا آسوده شوم. به قصد اين كار از خانه برون آمدم چون در نيمه راه كوه بودم بانگى از آسمان شنيدم كه گفت تو فرستاده خدايى و من جبرئيلم.» (تاريخ الرسل و الملوك، ج ٣، ص ١١٥٠) سپس اين نقل متأخر با اندك تغيير در كتابهاى بعد وارد شده است.
در تفسير محمد بن احمد انصارى (وفات ٦٧١ ه. ق) كه به تفسير قرطبى معروف است از زهرى روايت است نخستين سورهاى كه نازل شد اقرأ باسم ربك تا ما لم يعلم بود. رسول الله محزون شد و بر ستيغ كوهها مىرفت. جبرئيل نزد او آمد و گفت تو پيمبر خدايى.» (تفسير قرطبى، جزء ٢٠، ص ١١٨) و در تفسير ابو الفتوح رازى مىخوانيم: «هر گه كه در خلوتى و بر كوهى و جايى بودمى جبرئيل مرا پيش آمدى، من خواستمى تا خود را بيندازم او مرا بگرفتى.» (روض الجنان، ج ٢، ص ٣٣٦) در الكامل فى التاريخ (ج ٢، ص ٤٨) و السيرة الحلبية (ج ١، ص ٢٦٢) و ديگر كتابها نيز نظير اين نقلها را مىبينيم.
حقيقت داستان چيست؟ آيا پيغمبر خدا پس از رسيدن وحى بدو و يافتن چنين رتبت از جانب پروردگار خواسته است خود را از كوه به زير افكند آن هم از ترس اينكه مبادا او را شاعر يا ديوانه خوانند؟ آيا مخالفان او از قريش براى نازل كردن رتبه او نزد مردم اين داستان را نساخته و بر زبانها نيفكندهاند. گذشته از اين احتمال كه بسيار بجاست، تعبيرهاى گوناگون از حادثه ما را به ترديد مىافكند چرا؟ چون در حالى كه گوينده روايت عبد الله پسر عباس يا عروه پسر زبير يا عبد الله پسر زبير است، تعبيرها يكسان نيست. مؤلف دلائل النبوة نوشته است پيغمبر چند روزى جبرئيل را نديد و اندوهناك شد و خواست خود را از كوه به زير بيفكند. ولى در روايت ابن بكير كه قديمترين روايت است مىخوانيم پيغمبر از خواب بيدار مىشود و بر اثر خوابى كه ديده است