شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٦ - قصد انداختن مصطفى
آمده است: «شبى كه خداى عز و جل او را به پيمبرى اكرام كرد و بندگان را بدان رحمت فرمود، جبرئيل به امر خدا نزد او آمد. رسول الله گويد جبرئيل نزد من آمد و من خفته بودم. گفت بخوان! گفتم خواندن نمىدانم. پس مرا فشرد چندان كه گمان مردن كردم.
پس مرا وا گذاشت و گفت بخوان. گفتم خواندن نمىدانم. ديگر بار مرا فشرد و گفت بخوان! گفتم چه بخوانم و خواستم از اين پرسش اين بود كه مرا نفشارد. گفت: اقرأ باسم ربك الذي خلق ... او رفت و من از خواب بيدار شدم گويى در دل من كتابى نقش بسته بود و از آفريدگان خدا نزد من دشمنتر از شاعر و ديوانه كسى نبود ... با خود گفتم نكند كه شاعر يا ديوانه باشم. پس گفتم خود را از بلندى كوه به زمين مىافكنم و مىكشم تا قريش چنين حالتى را از من نگويند ...» (سيره ابن اسحاق، ص ١٠١) اما در سيره ابن هشام كه روايت ديگرى از ابن اسحاق است دو روايت در باره آغاز وحى به رسول خدا ٦ مىبينيم. يكى از عروه پسر زبير از عايشه (ج ١، ص ٢٥٢)، و ديگرى از عبد الله پسر زبير (ج ١، ص ٢٥٣).
در اين دو روايت سخنى از اينكه رسول ٦ مىخواست خود را از كوه به زير افكند ديده نمىشود.
در تفسير طبرى از عروه از عايشه چنين آمده است: «فلقد هممت أن اطرح نفسى من حالق من جبل فتمثل إلي (الحق) حين هممت بذلك فقال يا محمد انا جبرئيل و انت رسول الله: خواستم خود را از فراز كوه بيفكنم. چون قصدى چنين كردم (حق) براى من متمثل شد و گفت محمد، من جبرئيلم و تو فرستاده خدايى.» (جامع البيان فى تفسير القرآن، ج ٣٠، ص ١٦١) و در تاريخ طبرى از عروة بن زبير از عايشه از رسول ٦ روايت شده است: «ناگهان حق (وحى) بدو رسيد و گفت تو فرستاده خدايى. رسول گويد مرا لرزه فرا گرفت. نزد خديجه رفتم و گفتم مرا بپوشانيد! مرا بپوشانيد! تا آن كه ترسم فرو ريخت پس نزد من آمد و گفت تو فرستاده خدايى. من خواستم خود را از فراز كوهى بيفكنم، چون چنين انديشيدم نزد من آمد و گفت اى محمد من جبرئيلم و تو فرستاده خدايى.» (تاريخ الرسل و الملوك، ج ٣، ص ١١٤٧) و در همين كتاب از طريق عبد الله پسر زبير روايت شده است: «خفته بودم جبرئيل با