شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٠ - مثال عالم هست نيست نما و عالم نيست هست نما
|
اين جهان را كه به صورت قائم است |
گفت پيغمبر كه حلم نائم است. |
|
١٧٢٩/ ٣ ديدهاى كه در خواب است آن چه مىبيند وهم و خيال است. و چون دنيا حلم نائم است، پس آن چه در اين جهان مىبينم، نسبت به عالم ديگر خيالى بيش نيست.
معرض: رو گردان (از حقيقت).
سخن از هستى در ديده ظاهر بينان است. آن چه آن را هست مىبيند نيستى است.
براى اثبات اين نظر چنان كه شيوه اوست مثالهاى محسوس مىآورد. هنگامى كه گرد در هوا پيچان است چشم خاك را مىبيند و بادى را كه محرك آن است نه. همچنين است كف روى آب و آبى كه بستر اين كف است. پوشيده بودن اين حقيقت كوته بينان را سر گردان مىكند. اين نشانه قدرت آفريدگار جهان است كه نيست را هست و هست را نيست، درد را صاف و صاف را درد نشان مىدهد.
|
ساحران مهتاب پيمايند زود |
پيش بازرگان و زر گيرند سود |
|
|
سيم بربايند زين گون پيچ پيچ |
سيم از كف رفته و كرباس هيچ |
|
|
اين جهان جادوست ما آن تاجريم |
كه از او مهتاب پيموده خريم |
|
|
گز كند كرباس پانصد گز شتاب |
ساحرانه او ز نور ماهتاب |
|
|
چون ستد او سيم عمرت اى رهى |
سيم شد، كرباس نى، كيسه تهى |
|
|
قل أعوذت خواند بايد كاى احد |
هين ز نفاثات افغان وز عقد |
|
|
مىدمند اندر گره آن ساحرات |
الغياث المستغاث از برد و مات |
|
|
ليك بر خوان از زبان فعل نيز |
كه زبان قول سست است اى عزيز |
|
|
در زمانه مر تو را سه همرهاند |
آن يكى وافى و اين دو غدرمند |
|
|
آن يكى ياران و ديگر رخت و مال |
و آن سوم وافى است و آن حسن الفعال |
|
|
مال نايد با تو بيرون از قصور |
يار آيد ليك آيد تا به گور |
|
|
چون تو را روز اجل آيد به پيش |
يار گويد از زبان حال خويش |
|
|
تا بدين جا بيش همره نيستم |
بر سر گورت زمانى بيستم |
|
|
فعل تو وافى است زو كن ملتحد |
كه در آيد با تو در قعر لحد |
|
ب ١٠٥٠- ١٠٣٧