شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٣ - معشوق از عاشق پرسيد كه خود را دوستتر دارى يا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام
|
خام را جز آتش هجر و فراق |
كى پزد؟ كى وارهاند از نفاق؟ |
|
٣٠٥٨- ٣٠٥٧/ ١ و چون سالك در سير و رياضت بدان درجت رسيد كه از خودى در او نشانى نماند اگر از خود سخن گفت حق را قصد كرده است و اگر بدين درجت نرسيده از خود سخن گويد، كفر است و نشانه روشن اين دو گفته را در سخن فرعون و حسين منصور مىبينيم.
يكى سنگ است و ديگرى عقيق. آن از روشنى آفتاب بىنشان و اين يك سر آفتاب رخشان، اما رسيدن به اين درجت آسان نيست.
|
سالها بايد كه تا يك سنگ اصلى ز آفتاب |
لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن |
|
(ديوان سنايى، ص ٧٦) وسيلت رسيدن بدان رياضت عبادت است و در خدمت حق در ركوع و سجود بودن و پى در پى در او را كوفتن.
|
پس به دست خويش گيرى تيشهاى |
مىزنى بر خانه بىانديشهاى |
|
|
كه حجاب گنج بينى خانه را |
مانع صد خرمن اين يك دانه را |
|
٢٥٣٤- ٢٥٣٣/ ٤
|
پس نشايد كه بگويد سنگ انا |
او همه تاريكى است و در فنا |
|
|
گفت فرعونى انا الحق گشت پست |
گفت منصورى انا الحق و برست |
|
|
آن انا را لعنة الله در عقب |
وين انا را رحمة الله اى محب |
|
|
ز آن كه او سنگ سيه بد اين عقيق |
آن عدوى نور بود و اين عشيق |
|
|
اين انا هو بود در سر اى فضول |
ز اتحاد نور نه از راى حلول |
|
|
جهد كن تا سنگيت كمتر شود |
تا به لعلى سنگ تو انور شود |
|
|
صبر كن اندر جهاد و در عنا |
دم به دم مىبين بقا اندر فنا |
|
|
وصف سنگى هر زمان كم مىشود |
وصف لعلى در تو محكم مىشود |
|
|
وصف هستى مىرود از پيكرت |
وصف مستى مىفزايد در سرت |
|
|
سمع شو يك بارگى تو گوش وار |
تا ز حلقه لعل يابى گوشوار |
|
|
همچو چه كن خاك مىكن گر كسى |
زين تن خاكى كه در آبى رسى |
|