شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٢ - معشوق از عاشق پرسيد كه خود را دوستتر دارى يا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام
برخى لفظها به بايزيد نسبت داده شده است و آن را از شطحيات او شمردهاند.
صبوحى: شراب يا شير يا هر چه در بامداد نوشند، و بيشتر به معنى شراب گرفتهاند. و مىتوان ياء در صبوحى را ياء وحدت گرفت (در بامدادى).
ذا الكرب: كرب جمع كربه: اندوه. (اى كه اندوه بسيار دارى.) ساران: سر.
|
گويد آن رنجور اى ياران من |
چيست اين شمشير بر ساران من؟ |
|
١١٥/ ٣ فانى شدن سركه در انگبين:
|
در دو صد من شهد يك اوقيه خل |
چون در افكندى و در وى گشت حل |
|
|
نيست باشد طعم خل چون مىچشى |
هست اوقيه فزون چون بر كشى |
|
٣٦٧٤- ٣٦٧٣/ ٣ عاشق هنگامى در عشق صادق است كه خود را نبيند. اگر در او ذرهاى از دوستى خود مانده باشد نشان آن است كه در عاشقى راستگو نيست. براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به:
ذيل بيت ٣٠٥٦/ ١ به بعد.
|
خواه خود را دوست دارد لعل ناب |
خواه تا او دوست دارد آفتاب |
|
|
اندر اين دو دوستى خود فرق نيست |
هر دو جانب جز ضياى شرق نيست |
|
|
تا نشد او لعل خود را دشمن است |
ز آن كه يك من نيست آن جا دو من است |
|
|
ز آن كه ظلمانى است سنگ و روز كور |
هست ظلمانى حقيقت ضد نور |
|
|
خويشتن را دوست دارد كافر است |
ز آن كه او مناع شمس اكبر است |
|
ب ٢٠٣٣- ٢٠٢٩ تا در لعل سنگى باشد، خودى را رها نكرده است و دوئى در آن باقى است، چون صفت سنگى از او رفت و ذات او تبديل يافت سنگى مىرود و لعلى جاى آن را مىگيرد. اياز و محمود، مجنون و ليلى نيز مثالهايى است براى آن كه خود را در محبوب فنا كرده است.
تا دوئى ميان بنده و حق باشد يعنى بنده برابر حق خود را نيز ببيند. راهى براى رسيدن او به حق نيست:
|
گفت من، گفتش برو هنگام نيست |
بر چنين خوانى مقام خام نيست |
|