شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٦ - مثل آوردن اشتر در بيان آن كه در مخبر دولتى، فر و اثر آن چون نبينى جاى متهم داشتن باشد كه او مقلد است در آن
نعمت فراوان آن را گفت خر را اشتها افزون گشت يا به فرمودهى مولانا تشنه نيازمند باران شد، ليكن آن چه روباه وصف كرد دروغى بيش نبود يا به فرمودهى مولانا ابرى وجود نداشت. اين تصوير نمودارى از ستيزه عقل و نفس است. نفس چندان بر آدمى از زيبايى دنيا مىگويد كه سرانجام عقل را مقهور خود مىگرداند. اما هر عقلى را نتواند مقهور كرد. آن كه بحقيقت، معنى توكل را مىداند با وسوسه نفس از آن روى بر نمىگرداند و پى دنيا نمىرود، اما آن كه به تقليد از اين گونه معنىها چيزى مىگويد، فريفته مىشود و خود را به خطر مىافكند.
|
خوى معده زين كه و جو باز كن |
خوردن ريحان و گل آغاز كن |
|
|
معده تن سوى كهدان مىكشد |
معده دل سوى ريحان مىكشد |
|
|
هر كه كاه و جو خورد قربان شود |
هر كه نور حق خورد قرآن شود |
|
|
نيم تو مشك است و نيمى پشك هين |
هين ميفزا پشك، افزا مشك چين |
|
|
آن مقلد صد دليل و صد بيان |
در زبان آرد ندارد هيچ جان |
|
|
چون كه گوينده ندارد جان و فر |
گفت او را كى بود برگ و ثمر |
|
|
مىكند گستاخ مردم را به راه |
او به جان لرزانتر است از برگ كاه |
|
|
پس حديثش گر چه بس با فر بود |
در حديثش لرزه هم مضمر بود |
|
ب ٢٤٨٣- ٢٤٧٦ كه و جو: استعارت از نعمتهاى دنياوى، نيز سخنانى به ظاهر آراسته كه دعويداران براى جذب مستمعان گويند.
نور حق خوردن: با قرآن خو گرفتن كه: قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين. يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات إلى النور بإذنه. (مائده، ١٥- ١٦) مشك و پشك: استعارت از جان و جسم.
مضمر بودن لرزه در حديث: از روى يقين گفته نشدن و اثر نكردن. آن چه گوينده از روى اعتقاد و اطمينان گويد در شنونده اثر مىكند و آن چه مقلدوار بيان كند و او را بدان اعتقادى نبود بىاثر خواهد بود.