شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٦ - قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكند به منقار و مىانداخت، و تن خود را كل و زشت مىكرد، از تعجب پرسيد كه دريغت نمىآيد؟ گفت مىآيد، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين پر عدوى جان من است
|
دى شوى بينى تو اخراج بهار |
ليل گردى بينى ايلاج نهار |
|
|
برمكَن آن پر كه نپذيرد رفو |
روى مخراش از عزا اى خوب رو |
|
|
آن چنان رويى كه چون شمس ضُحاست |
آن چنان رخ را خراشيدن خطاست |
|
|
زخم ناخن بر چنان رخ كافرى است |
كه رخ مه در فراق او گريست |
|
|
يا نمىبينى تو روى خويش را |
ترك كن خوى لجاج انديش را |
|
ب ٥٥٦- ٥٤٣ بيم و ترس مضمر: بيمِ از دست دادن مقام يا در افتادن با منازعان.
صدر: سينه.
مُخْرج الْحَىّ: برون آورنده زنده. گرفته از قرآن كريم است: يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِ: بيرون مىآورد زنده را از مرده و بيرون كننده مرده است از زنده.» (انعام، ٩٥) دى شدن: استعارت از خو گرفتن به فقر.
ايلاج: درون بردن، درون شدن.
(اگر خودى را رها سازى و فقر را پيشه كنى خدايت بىنياز كند و اگر خود را بىنياز بينى نعمت از تو بگرداند.) بر كندن پر: مخاطب به ظاهر طاوس است اما چنان كه در بيتهاى بعد خواهد آمد، خطاب به آدمى است و پر كندن آزردن روح است به ارتكاب محرمات. فكرتهاى درست ناكردن است و به خواست حق تعالى راضى نبودن.
رفو نپذيرفتن: در ظاهر خطاب به طاوس است و پر زيباى او، اما مقصود سپاس نكردن است. راضى نبودن به خواست حق تعالى در بلا و مصيبت.
شمس ضحى: آفتاب چاشتگاه.
چنان كه اشارت شد طاوس رمز جاه و مقام است و زيبايى پر او رمز شكوه ظاهرى و چنان كه از زبان طاوس خواهد گفت (بيت ٦٤١ همين دفتر) آن زيبايى وبال است. در اين بيتها به نكته ديگرى اشارت مىكند و آن اينكه اگر خدا كسى را عنايتى نمود و رتبتى نصيب او فرمود مبادا گردن افرازد و تكبّر را پيشه سازد. بلكه بايد تواضع كند.
|
گر بريزد برگهاى اين چنار |
برگ بىبرگيش بخشد كردگار |
|