شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٩ - حكايت آن درويش كه در هرى غلامان آراسته عميد خراسان را ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت، و كلاههاى مغرق و غير آن، پرسيد كه اينها كدام اميراناند و چه شاهاناند گفت او را كه اينها اميران نيستند، اينها غلامان عميد خراساناند، روى به آسمان كرد كه اى خدا
|
آن غلامان را شكنجه مىنمود |
كه دفينه خواجه بنماييد زود |
|
|
سر او با من بگوييد اى خسان |
ور نه برم از شما حلق و لسان |
|
|
مدت يك ماهشان تعذيب كرد |
روز و شب اشكنجه و افشار و درد |
|
|
پاره پاره كردشان و يك غلام |
راز خواجه وانگفت از اهتمام |
|
|
گفتش اندر خواب هاتف اى كيا |
بنده بودن هم بياموز و بيا |
|
|
اى دريده پوستين يوسفان |
گر بدرد گرگت آن از خويش دان |
|
|
ز آن كه مىبافى همه ساله بپوش |
ز آن كه مىكارى همه ساله بنوش |
|
|
فعل توست اين غصههاى دم به دم |
اين بود معنى قد جف القلم |
|
|
كه نگردد سنت ما از رشد |
نيك را نيكى بود بد راست بد |
|
|
كار كن هين كه سليمان زنده است |
تا تو ديوى تيغ او برنده است |
|
|
چون فرشته گشت از تيغ آمنى است |
از سليمان هيچ او را خوف نيست |
|
|
حكم او بر ديو باشد نه ملك |
رنج در خاك است نه فوق فلك |
|
|
ترك كن اين جبر را كه بس تهى است |
تا بدانى سر سر جبر چيست |
|
|
ترك كن اين جبر جمع منبلان |
تا خبر يابى از آن جبر چو جان |
|
|
ترك معشوقى كن و كن عاشقى |
اى گمان برده كه خوب و فائقى |
|
ب ٣١٨٩- ٣١٧٤ خواجه: عميد الملك.
گفتش: ضمير به درويش باز مىگردد.
اى دريده پوستين يوسفان:
|
اى دريده پوستين يوسفان |
گرگ برخيزى از اين خواب گران |
|
٣٦٦١/ ٤ نگردد سنت: اشارت است به قرآن كريم: فلن تجد لسنت الله تبديلا و لن تجد لسنت الله تحويلا. (فاطر، ٤٣) سليمان: استعارت از عقلى كه مراقب نفس است.
|
آن عدم او را هماره بنده است |
كار كن ديوا سليمان زنده است |
|
|
ديو مىسازد جفان كالجواب |
زهره نه تا دفع گويد يا جواب |
|
٣٦٨٣- ٣٦٨٢/ ١