شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٠ - حكايت آن درويش كه در هرى غلامان آراسته عميد خراسان را ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت، و كلاههاى مغرق و غير آن، پرسيد كه اينها كدام اميراناند و چه شاهاناند گفت او را كه اينها اميران نيستند، اينها غلامان عميد خراساناند، روى به آسمان كرد كه اى خدا
خاك: كنايت از جسم و برخوردارى از لذت اين جهان.
فوق فلك: كنايت از عقل كه از عالمى ديگر است. (ديو بر نفس تواند حكم كند، نه بر عقل.) آن را كه آرزوى عنايت پروردگار است صداقت بايست، و در بندگى پايدار ماندن و از خلاف آمد شكايت نكردن، و دانستن اينكه اگر بدى بدو مىرسد از خدا نيست، بازتاب كردههاى اوست. سنت الهى بر اين رفته است كه نيكى را به نيكى و بدى را به بدى جزا دهد و اين سنت دگرگونى نپذيرد. تا آدمى به راه نافرمانى مىرود، كيفر در انتظار اوست و چون به فرمان آمد و پرورش تن را رها كرد و به تربيت روح عقلانى پرداخت، از خاك به افلاك مىرود و از عذاب مىرهد. و نپندارى اين كيفر جبر است، جبر نيست تربيت است تا تو خودى را بگذارى و به حق روى آرى و خود را بدو بسپارى و با او يكى شوى.
|
اين معيت با حق است و جبر نيست |
اين تجلى مه است اين ابر نيست |
|
|
ور بود اين جبر، جبر عامه نيست |
جبر آن أماره خودكامه نيست |
|
١٤٦٥- ١٤٦٤/ ١
|
اى كه در معنى ز شب خامشترى |
گفت خود را چند جويى مشترى؟ |
|
|
سر بجنبانند پيشت بهر تو |
رفت در سوداى ايشان دهر تو |
|
|
تو مرا گويى حسد اندر مپيچ |
چه حسد آرد كسى از فوت هيچ |
|
|
هست تعليم خسان اى چشم شوخ |
همچو نقش خرد كردن بر كلوخ |
|
|
خويش را تعليم كن عشق و نظر |
كآن بود چون نقش فى جرم الحجر |
|
|
نفس تو با توست شاگرد وفا |
غير، فانى شد كجا جويى كجا |
|
|
تا كنى مر غير را حبر و سنى |
خويش را بد خو و خالى مىكنى |
|
|
متصل چون شد دلت با آن عدن |
هين بگو مهراس از خالى شدن |
|
|
امر قل زين آمدش كاى راستين |
كم نخواهد شد بگو درياست اين |
|
|
أنصتوا يعنى كه آبت را به لاغ |
هين تلف كم كن كه لب خشك است باغ |
|
|
اين سخن پايان ندارد اى پدر |
اين سخن را ترك كن پايان نگر |
|
|
غيرتم آيد كه پيشت بيستند |
بر تو مىخندند عاشق نيستند |
|