شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦١ - حكايت آن درويش كه در هرى غلامان آراسته عميد خراسان را ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت، و كلاههاى مغرق و غير آن، پرسيد كه اينها كدام اميراناند و چه شاهاناند گفت او را كه اينها اميران نيستند، اينها غلامان عميد خراساناند، روى به آسمان كرد كه اى خدا
|
عاشقانت در پس پرده كرم |
بهر تو نعره زنان بين دم به دم |
|
|
عاشق آن عاشقان غيب باش |
عاشقان پنج روزه كم تراش |
|
|
كه بخوردندت ز خدعه و جذبهاى |
سالها ز ايشان نديدى حبهاى |
|
|
چند هنگامه نهى بر راه عام |
گام خستى بر نيامد هيچ كام |
|
|
وقت صحت جمله يارند و حريف |
وقت درد و غم بجز حق كو اليف |
|
|
وقت درد چشم و دندان هيچ كس |
دست تو گيرد بجز فرياد رس |
|
|
پس همان درد و مرض را ياد دار |
چون اياز از پوستين كن اعتبار |
|
|
پوستين آن حالت درد[١] تو است |
كه گرفته است آن اياز آن را به دست |
|
ب ٣٢٠٩- ٣١٩٠ خامش: گرمى نداشتن، تاريك درون بودن. چنان كه در مثل است: «به تفى مشتعلاند و به پفى خاموش.» سر جنباندن: كنايت از تصديق كردن.
نظر: بصيرت.
حبر: دانشمند.
عدن: نام باغى كه گويند در دشت فرات بوده است و عدن بهشت است و «جنات عدن» در چند آيه از قرآن كريم آمده است و معنى آن بهشت دائمى است و در اين بيت از «عدن» مقصود عنايت حق تعالى است و يا پيوستن با انسان كامل.
امر قل: اشارت به آيههايى كه با اين صيغه آغاز مىشود. مخاطب آن رسول ٦ است.
أنصتوا: خاموش باشيد. اشارت است به آيه ٢٠٤ سوره اعراف كه چون قرآن خوانند خاموش باشند.
|
أنصتوا را گوش كن خاموش باش |
چون زبان حق نگشتى گوش باش |
|
٣٤٤٢/ ٢ آب به لاغ تلف كردن: كنايت از وقت گذراندن و گوش به موعظتهاى قرآن نكردن و جان را به آب معرفت آن سيراب نساختن.
باغ: استعارت از جان كه تشنه معرفت است.
[١] در حاشيه نسخه اساس: جبر.