دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥ - ٣/ ٢ شايستگان خلافت از ديدگاه عمر
١٠٥٣. شرح نهج البلاغة به نقل از ابن عبّاس: نزد عمر بودم. چنان نفسى كشيد كه پنداشتم دندههايش از هم باز شد. گفتم: اى امير مؤمنان! اين نفَس را جز اندوهى سخت، بيرون نداد.
گفت: آرى به خدا، اى ابن عبّاس! من بسيار انديشيدم؛ ولى ندانستم كه پس از خود، اين امارت را براى چه كسى قرار دهم.
سپس گفت: شايد تو، سَرورت را شايسته آن مىبينى.
گفتم: با آن جهاد و سابقه و خويشى و علمش، چه چيزى جلوى او را مىگيرد؟
گفت: درست مىگويى؛ امّا او مردى شوخطبع است.
گفتم: چرا طلحه را برنمىگزينى؟
گفت: فخرفروش است، با آن انگشت قطعشدهاش!
گفتم: عبد الرحمن [چه]؟
گفت: مردى ناتوان است. اگر امارت به او برسد، مُهرش را به دست زنش مىسپارد.
گفتم: و زبير؟
گفت: بدخو و حريص است و براى يك مَن گندمِ نمكشيده، سيلى مىزند.
گفتم: سعد بن ابى وقّاص چه؟
گفت: او مرد شمشير و اسب است [، نه مرد خلافت].
گفتم: پس عثمان؟
گفت: آه، آه، آه! به خدا سوگند، اگر او حكومت را به عهده بگيرد، فرزندان ابى مُعَيط را بر دوش مردمْ سوار مىكند و عرب بر او مىشورند.