دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٤ - تحليل وقايع شورا
من، مانند آنچه را به اهل بيت : پس از پيامبرشان رسيد، نديدهام! من از قريش در شگفتم كه چگونه مردى را وا نهادند كه كسى را از او عادلتر و داناتر نمىدانم! هان! به خدا سوگند، اگر ياورانى بر آن مىيافتم [، به نفع او قيام مىنمودم]![١]
عمّار از سرِ سوز مىگويد:
اى كه خبر مردنِ اسلام را مىدهى! برخيز و خبر كن كه: نيكى مُرد و زشتى جاى آن را گرفت.[٢]
آيا به راستى چنين نبود و با حاكميّت بنى اميّه، مرگ اسلام، فرياد زده نمىشد؟ و آيا جاهليّت، احيا نمىگشت؟
خليفه در همان شب اوّل خلافت، براى نماز عشا به سوى مسجد مىرفت و شمع به دستان، پيشاپيش او حركت مىكردند، كه مقداد فرمود:
اين، چه بدعتى است؟![٣]
براى تعميم و تكميل بحث، نكاتى را مىآوريم:
١. آورديم كه على ٧ به عبد الرحمن گفت:
به خدا سوگند، خلافت را به عثمان نسپردى، جز براى آن كه به تو باز گردانَد!
على ٧ بر اساس شناخت ژرف خود از احوال سياستبازان و غوغاسالاران، چنين حقايقى را بر مَلا مىكرد، و اى كاش در آن روز، گوشهاى شنوايى مىبود! شاهد اين سخن بلند مولا ٧، گزارشى است كه مورّخان آوردهاند كه:
چون بيمارى بر عثمانْ چيره گشت، كاتبى را فرا خواند و گفت: «عهدى براى خلافت پس از من براى عبدالرحمان بنويس» و او نوشت.[٤]
[١]. تاريخ الطبرى: ج ٤ ص ٢٣٣، تاريخ المدينة: ج ٢ ص ٩٣١.
[٢]. البدء والتاريخ: ج ٥ ص ١٩٢، شرح نهج البلاغة: ج ١٢ ص ٢٦٦.
[٣]. تاريخ اليعقوبى: ج ٢ ص ١٦٣.
[٤]. تاريخ المدينة: ج ٣ ص ١٠٢٩، تاريخ دمشق: ج ١٥ ص ١٧٨، تاريخ اليعقوبى: ج ٢ ص ١٦٩.