دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧ - ٢/ ٥ ٣ رفتن شخص عمر به جنگ با ايرانيان
چون به مسلمانان كوفه خبر رسيد، آن را براى عمر بن خطّاب فرستادند و چون خبر به عمر رسيد، به شدّت، بىتاب شد. به مسجد پيامبر خدا آمد و بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت: اى گروه مهاجر و انصار! شيطان، گروههايى را برايتان گرد آورده و آنان را فرستاده تا به وسيله آنان نور خدا را خاموش سازد. آگاه باشيد كه اهالى همدان و اصفهان و رى و سمنان و نهاوند، با همه تفاوتهايشان در زبان و رنگ پوست و دينشان، متعهّد شده و پيمان بستهاند كه برادران مسلمان شما را از شهرهايشان بيرون كنند و به سوى شما بيايند و با شما در شهرهايتان بجنگند.
نظر خود را به من بگوييد و مختصر كنيد و سخن را طول مدهيد كه اين روز، روزهايى را پشت سر دارد [و روزگار، آبستن حوادثى است].
همچنان سخن گفتند و طلحة بن عبيد اللّه كه از سخنوران قريش بود، برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: اى امير مؤمنان! كارها تو را كارآزموده و روزگارْ تو را باتجربه و بلاها تو را استوار و آزمودهها، تو را پايدار ساختهاند و كارت فرخنده و به توفيق، قرين است. عهدهدار كار شدى و آگاه گشتى؛ در پى آزمون بودى و آگاهى يافتى؛ و فرجام قضاى الهى جز از روى اختيار، معلوم نخواهد گشت. بنا بر اين، خودت در اين جنگ، حاضر باش و اعمال نظر كن و از آن، غافل مشو! سپس نشست.