دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٣ - ٥/ ١٠ شكستن توبه و پيمان
١٢١٢. الإمامة و السياسة: عثمان، بيرون آمد و بالاى منبر رفت و به حمد و ثناى الهى پرداخت و سپس گفت: امّا بعد، اى مردم! ناصحانم به من دروغ گفتهاند و نفْسم مرا سست كرده است و شنيدم پيامبر خدا مىفرمايد: «بر باطل، لجاجت نورزيد كه باطل بر دورى از خدا مىافزايد. هر كه بدى كرد، باز گردد و هر كه خطا كرد، توبه كند».
من نخستين پندگيرندهام و به خدا سوگند، اگر حقْ مرا به بردگى كشد، چون برده مىگردم و همچون بندهاى مىشوم كه اگر برده بماند، صبر مىكند و اگر آزاد شود، سپاس مىگزارد.
سپس [از منبر] فرود آمد و بر همسرش نائله (دختر فرافصه) وارد شد و مروان بن حكم نيز با او داخل شد و گفت: اى امير مؤمنان! سخن بگويم، يا ساكت بمانم؟
نائله به او گفت: ساكت شو! به خدا سوگند، اگر سخن بگويى، فريبش مىدهى و او را به هلاكت مىاندازى. عثمان، خشمگينانه به نائله رو كرد و گفت: تو ساكت شو. مروان! سخن بگو.
مروان گفت: اى امير مؤمنان! به خدا سوگند، اگر آنچه را گفتى، در حال عزّت و قدرت گفته بودى، همراهىات مىكردم؛ امّا آنچه را گفتى، در حال ناتوانى گفتى، هنگامى كه كار از كار گذشته و چارهاى نمانده بود. پس، توبه بشكن و به خطا اقرار مكن.
٥/ ١٠
شكستن توبه و پيمان
١٢١٣. تاريخ الطبرى به نقل از على بن عمر، از پدرش، در يادكردِ عثمان، پس از خطبهاى كه توبه خود را در آن اعلان كرد: چون عثمانْ فرود آمد، مروان و سعيد و چند نفر از بنى اميّه را در خانهاش يافت كه در سخنرانىاش حاضر نبودند. چون نشست، مروان گفت: اى امير مؤمنان! سخن بگويم، يا ساكت بمانم؟
نائله (همسر عثمان و دختر فرافصه، از قبيله كلب) گفت: نه، ساكت شو! به خدا سوگند، آنان او را مىكُشند و او را گناهكار مىدانند. او سخنى گفته كه براى او شايسته نيست از آن، دست كشد ....
مروان از او رو گرداند و سپس گفت: اى امير مؤمنان! سخن بگويم، يا ساكت بمانم؟
[عثمان] گفت: سخن بگو.